داره میگه یاد روزی افتادم که رفتی نکنه اون هم اینجوری دست تز سرم برناره..اونم ... یعنی اگه هم حل بشه یکوقت خلاصه بعد از حتی ۳ ماه خوب بودن پدرم رو درمیاره... یکدفعه یادم میاد ... هر چی ور میشم بدتره برام چون دلایلشو باید که باعث شده بود یادم بره همه رو بیارم رو و نباید به کاره دیگری ادامه بدم.. دیگه چیزی نمی نویسم .... وای چه الت احساس مظلوم بودن خودم که دیگران هم احساس کنن چه قشنگه گریه اون موقع حال میده....این ۱۸ سالگی چقدر باز جسارت داره... دلم برا خودم می سوزه....ننویس برا امروزت بسه... مم ارائه مطلب اگه همین چیزه ساده رو فهمیدی نباید زورش کنی که.... تمام اون ترسایی که پدرمو تو این ۱۰ ساله دراورده یکی یکی میاد بیچارم میکنه.... یه جارو پیدا کردم که حرفامو میفهمن... در مقابل خانوادم میتونم سرم رو بالا کنم و بزنم تو پرشون... عنی باید همین جور بنویسم.... ننویس اسمشو میونی بیچارم مکنه ... نکنه دوباره گیر بده....  چرا اینقدر می ترسم از این ... نمیتونم بنویسم....میخوام تو این بیخبری بمونم.... هی ولش میکنم .. به بهانه دیدن سایت خواننده ها... .... دوباره حرف بزنه میخندم که چقدر نگران مردنش تو این چند روز بودم.... بابا اون احمقه عقلش نمی رسه یک چیزی بنویسم یک چیزه دیگر برداشت میکنه... میتونم خوشحال شم که همه ۸۲ ایها هم مثله منند ... ولی نه وایستا تو نباید خوشحال بشی ..پس قضیه اون دختره را چی کار میکنی ؟... الان ترسش که می بست ذهنمو یادم نمی یاد... ولش کن بابا... اخه اون حل میشد یه خورده تو دعش اذیت شدم.... اطمینان بگیرم با هر چی بد.. که اون الان منو یادش رفته...رو ه کسی هم ین کارا رو کردم... بین همه دخترای شهر اون بدترین گزینه برای این کار بود....  برا همین خودمو گناهکار میدونم ومقصر میدونم... سکس کنم تو اون روزای .... بعد برم انجمن ... چه کاره بدی... ننویس اینارو بعدا میگی کاشکی این کاره کوچیکو نکرده بودم که اینقدر عذابه وجدان نمیگیرم... بخاطر یه کوچولو بیخیالی اینهمه ناراحتی وجدان و اضطراب و مشغول شدن فکر بگیرم... اگه واقعا اون چیزی که میترسم انجام بدم اگه انجام بدم دیگه (شاید) از این یه کوچولو و یک مشت از اون کار انجام دادن و ترسیدن همون نتیجه رو دادن نمیترسم... ولی این دلیلی نیست که کار من کار کوچکی بوده... احتمالا اگر یک نفر عاقل تمام شرایط من و اونو بدونه بسیار منو تحقیر کنه... این حرفه اخر تمامه امیدم برا حل این مساله رو در من بست.... احتمالا با ازدواج هم که احساسه گناهی نخواهم کرد و این ترس من از کاری بر خلاف قانون و نظر خانوادمه انجام دادنه... وگرنه اونو که هیچکس منو منع نمیکنه........... دوباره دلم زن شدن خواست ....  این همه افکارم که غیر نطقی بودن این فکرمو تایید میکنند...بابا اینهمه ترانه ها درباره جدایی هستند پس حتما جدایی وجود داره... یادته خیری  گفت فقط دلم برا تو تنگ شده بود.... خوب شد مرگ هست وگرنه غم معنی پیدا نمی کرد بعد من چی جوری لذت میبردمت؟........... در حدی خودم رو حساب نمیکردم ِ که بخوام واقعا دلم گیره و غم بخورم....اینجوری استفراغ فایده نداری داری فرار میکنی... از فکرات... دوست داری همیشه شاد باشی و به فکرای بد اصلا فکر نکنی و نگی.... بابا اینقدر نگفتی اذیتاتو بهشون که فکر میکنن اصلا ناراحت نمیشی.... تقصیرم ندرن... هیشکی منو نمیشناسه... ولی من مکیدونم امیرحسین از چه چیزایی اذیت میشه... ولی اون بچه اوله بهش اعتمادبنفس میدن... به بزرگتری نیست که تمامه تلاشش اینه که اعتمادبنفسشو بگیره.... کاشکی اصلا نمیدیدمش... پشیمون شدم.. اجتمال این یک نمونه کوچکی از سکسه.... از اون هم چند روز اول خیلی خوشحال باشم ...بعد کلا بهم برزم...نمیدونم شاید... شاید یه جور دیگه... این برا منصرف کردنه خودمه... پورپاک تنها امیدی که برام مکیمونه... .. همینها باعثه مریضیم و بیکارمم بعد هم سرکوفت این مریضی رو هم به سرم میزنن.... برم به مامانم بگم دارم دوباره قاطی میکنم... یک دقیقه به اینقدر جنده و خره به فکرش نمیرسه حالا که سربازی معاف شده زنش بدیم.... چفقدر بیعرض اس کسکش کونی بی پدرمادر ... بعد یعنی یک ادم معمولی که هیشکی قبولش نداره از مردم و محبوب نیست میشم... اخه هیچ جذابیتی توشون نمیبینم برا مردم... مردم اصلا از اونها تعریف نمیکنن.... اهل حالی من ... خیلی جوشی اند... ولی من مثله کاظمی هم هستم... ولی اون که خیلی مردتر بود... دیدی برات سخت بود که باور کنی باور نداری مثله عموت باشی ... بیا الان گفتی دوست داری مثله کاظمی باشی...  بیا درستش کن... وای یعنی تو فکرش اینه که یه جوونیه که.... می رسن به من خیلی زبانشون باز میشه و هیچ احتیاط نمیکنن شاید من رو رحیه لطیفم اثر بذاره و هر چی میخان میگن....اخه من مثله مثلا بابام باشم دیگه تو خانوادم هویت مستقلی نخواهم داشتو.... نه نمیخوام قبول کنم که تو این شبا اذیت میشم... از همه بدترم... باز اولویت رو گم میکنم... قهر کردن با  ممدرضا و لذت خودمو براش گرفتن خیلی بالاتر از این میدونم که بخوام الان برم بگم بیا بریم باهم بگردیم. ....اصلا طوری عمل میکنم که بدبخت بشم و ... انگگار دوست دارم هویتم اینجوری باشه مثله رضای ادیبمنش که بدبختم... ولی لذت زن که یادم میاد فراوش میکنم... بعد تازه همین عمو خیلی کارا کرده ها... که یه دونشو انجان بدی خیال می کنی برتر شدی از اونها... کاشکی یکسره استفراق می کردم که حالااینقدر اذیت نشم... همه ... تازه خیلی خوب شم کار خاصی نمی کنم تازه میشم مثله بابام یا عمو ... الته اختمالا بتونم خوب هم باشن .. مگه از میثم تعریفهای جدیدی نمی کنن... ... الان بخوام برم جایی کاری جلو دیگران انجام بدم احتمالا بگم تو خیالت راحت نیست اخه تا اونجا که یادمه( اگه جملات مثبت و تاییدکننده و رد کننده درمانگرها به کمکم بیاد خیلی در حل ترسهام بهتره.. نگو ... الکی خودت رو امیدوار نکن .. اگه نتونی بری بیچاره میشی.. امید به درمانم یه خورده فکر کردم دیدم کمتر از قبل شده)... میگم خاطره خوشی ندارم که مشکلم حل شده باشه... آخه نخوام در اظهار نظرهای آخر جلسات گروهی چیز خاص  بگم که چیز و توانایی خاصه دیگه ای ندارم که زنهای اون جلسلت بتونن تو دلشون از من تعریف کنن .. هیچ ترس خاصی نبود دکتر منو با اون بشناسه )

/ 1 نظر / 2 بازدید
هلن

سلام من سوالی درباره وبلاگ داشتم.چگونه می توان يادداشت جديد در وبلاگم بنویسم؟حتما پاسخ دهيد.