خانواده

من باهوشم تو اینا نمی گنجم.. ای خدا چقدر عصبانیم از اینا... فکر کنم هیچ قدرتی تو خانوادم ندارم.. میخوام بزنم لهشون کنم... دیگه باید چه جوری بشه که اندکی توجه کنن به آدم... یه سال نبودم زحمت نمی دن به خودشون بپرسن چت بود انگار نه انگار.. اصلا مهم نیستم.. اصلا فکرم به من نمی کنن.. کاشکی 5 تاشون فلج بودن مراقبت میکردم ازشون ولی این حالت نبودم... خدا خیلی نامردی(نعوذ بالله)

خیلی عصبانیم..کسکشا همه راهی رو انتخاب کردم .. بهتون حتی نزدیکم شدم.. دیگه احساس کردم لابد من ذاتم یجوریه بی استعدادم احمقم که هیچوقت جدی دل برام نسوزونده شده... یاد اون روزایی که داشتم در اتش نیازهای اقتضای جوانیم می سوختم افسرده بودم افکار وسواسی روزی هزار بار میکشتو زندم میکرد ولی ان موقع صدای خانوادم در می امد که تو نماز صیحه امروزت اندکی جابجا شده .. ای اون خدا رو گایدم که باخروجی دینش همچین تفکری میتونه بشه هیچ کاری از اون بالا در هزار باری که میتونه بکنه نمی کنه با این هم قدرت ماورایی که داره

/ 8 نظر / 5 بازدید
ویسپوران

من جات بودم همچین با پشت دست میزدم تو صورتشون که بیوفتن زمین و تا چند ساعت نتونن حتی از جاشون بلند شن [شیطان][نیشخند]

چشم میزنمشون امروز

ویسژران خودمونیم.. تو هم مثله من عجیبی

ویسپوران

یه وقت خدایی نکرده زبونم لال آپدیت نکنیاااااااا حق الناس میشه اگه آپدیت کنی [قهر][نیشخند]

ویسپوران

حالا آپدیت هم نمیکنی نکن لاقل یادی از فقیر فقرا کن [فرشته]