چرا مردم بايد بوسيله من لذت ببرند.

بعضی وقتها به نظرم آدما خیلی پررو می آن. موقع رفتن به شفق سر چهارراه ولیعصر چراغ قرمز تاکسی سمنده که رانندش هیکلی بود یه موتوره از جلوش رد شد و اون یه بوق زد و با عصبانیت راه بقیه موتورا رو هم بست.یعنی نذاشت من رد بشم. البته چراغ قرمز بودو رد شدن از اون لای تاکسیه زیاد مهم نبود.من نگاهی کمی طولانی به او کردم. تصمیم گرفتن برای عکس العملم در برابر اون برام سخت بود.چند سناریو بود بهش بگم یه کم برو عقب. برم از اون ورش برم حالشو بگیرم. مثله تو سری خورها و بدبختا هیچی نگم وایسم. خیلی تو این موقعیتا نیاز به کلنجار زیادی با خودشون ندارن. البته اون موقع با خیال کمی راحت وایسادم و تو خودم توجیه کردم که بابا حالا چند ثانیه هم وایسی...تازه چراغ هم که قرمزه..ولی چیزی که منو اذیت می کنه در این مواقع اینه که نکنه اون داره تو دلش می خنده و احساس قدرت می کنه.. می گم نکنه من عاملی شدم که اون احساس قدرتمندی بکنه..استرسه دیگر در این گونه مواقع اینه که نکنه دعوا بشه کتک کاری جلو مدم ضایع بشی..مخصوصا اگه آدم جنتلمن باشه و شیک باشه یا جلو خانوادش ضایش کنن... ضمنا من جلو رفیقام از بیخیالی خیلی زیادتری نسبت به این مسائل و رعایت بیش از اندازه حال م=ردم به خاطر ترس از تشر آنها دارم و شاید می خوام به دوستم این خصلته برترو که دارم نشون بدم و اون تو دلش به من غبطه بخوره.

ضمنا سربازه وقتی داشتم از پیاده رو می اومدم پایین گفت موتورت پنچره گفتم نه گفت نرو... یک نهیب در این گونه مواقع اینست که به حرفش مثله یه بچه خوب گوش کن ولی ممکنه اون در خودش احساس قدرت بکنه.. آخه من فرض می کنم اون همون حالتی رو تجربه می کنه من هنگامی که جای او بودم ویکی حرفمو گوش می کرد تجربه می کردم... بعد با خودم این سوالو می کنم چرا این حرف منو گوش کرد و مفتکی به من لذتی بزرگ داد...بعد توجیهم برای وقتی که به حرف یک نفر گوش کردم  برای این که خودمو آروم کنم اینه که نه اون لذتی که من تو خودم در اونصورت می بردم این نمی بره ایشاا... .. ولی جرات کردم گفتم که فرض کن موتورم پنچره ..گفت به من گفتن موتور نره.. حالت ایده آلم این بود که بهش اینجوری بگم :حرفت بی منطقه و من میرم تو پیاده رو و راه بیفتم و محلش نذارم و البته اضطراب هم در دلم بوجود نیاد که نکنه اون عصبانی شده و داره منو تعقیب می کنه. بعد اگر اومد با باتوم بزنه با فن کاراته دو تا لگد بزنم تو صورتش ولو شه و سوار شم راهمو ادامه بدم... آخ که چه قدرتمندی و دل خنک شدنی تو این زدن نهفتس.....بگذریم...   ولی در اون موقع هم بهش تیکه هایی می انداختم که نشون بدم من جز دسته آدمهای با قدرت هستم تا اینکه اون خوشحال نشه و لذت نبره.. و هم مواظب بودم اون باتومشو در نیاره و منو بزنه..البته شاید اگر کتک کاری می شد این انرژی ام که مجبور بودم نگهش دارمو خالی می کردم و کتک کاری می کردم و برام لذتی به همراه داشت و ...

وقتی یه نفر در مقابل کاری از نوع مثلا نه گفتن انجاتم میده مثله سگ پشیمون می شم که چرا اگر موقعی در مقابل اون یا از حقم گذشتم و خوددوستانه جوابه منفی به اون ندادم و مواظب بودم که ناراحت نشه و حالا اون بدون هیچ گونه از این نوع فکرها براحتی میاد و همون رعایتی هایی که من براش کردمو نمی کنه... البته بعضی وقتها ...

/ 1 نظر / 8 بازدید
سيد محمد حسن مخبر

به نام خدا و با سلام . از اين که به وبلاگ من سر زديد و نظر داديد ممنونم. با کمال ميل برای تبادل لينک آماده ام . موفق باشيد و پيروز.