یه سری چرت و پرت اذیت کننده.. خدا کمک کم آوردم

.. خدا چی قرار داده تو این.. پز میشه دداد توش... بابا من چندوقت نمی خوام کار کنم... میدونستم کار جور میشه... حالال چیکار کنم... جای غرریب من اینقدر قوی نیستم برم کار کنم... بعد تحول بخصوصی انجام نمی دم... حتما یک تاریخیو کاشکی فیکس کنه بگه  مثلا شما اول تیر تشریف بیارین... من بگم آخه دارم ارشد .. همه این چیزای ریزو بیشتر از من گیر میدن... آخه چرا باید اینقدر فشار روحی رو آدم باشه واسه چی... من میترسم... داشتم زندگی دلخواهمو میکردم دیگه این کار چی بود این وسط.. تازه کار معمولی که نمی زنم جلو از بقیه... به کسی نگم.

آخه چرا باید اینقدر احساس عدم اعتماد بنفس و ترس و لرز کنم که منجر

من هنوز بلد نیستم منظور خودمو برسونم..

باز باید اذیت شم... باز اون اضطرابهای کشنده که مطلبو بلد نیستم...

خدایا جون مادرت با دادن این کار دنابل این نباش حرفی به من بزنی.. کار خوبرو بده... درس به من نیاموز... ادبم نکن..

این کار بعد ۴ سال دارم میرم دوباره تو همون کاری باید میرفتم تا الان چقدر رتبه ی مدیریتی پیدا کرده بودم.. ترسیدم که بلد نباشم... میترکونه منو...بعد ٣ سال دارم تازه احتمالا حتما تو یه لول کمتر میرم تو یه کار همون مایه ها... معلومه خدا باز عنایت ویژه هبم نکرده... خدا غلط کردم ببخشید...

آخه من چه جوری قبول کنم دارم تو کاری میرم که ٣ سال پیش جور شده بود بعدم تازه به عظمت اون نیس

بعد کارش باید بری سره کار.. احتمالا باید برم شیراز.. میدونم روم نمیشه میگم میرم شیراز... من اهل این سختی ها نیستم... چون روحیه ندارم تو تدامه زندگی کم میارم.... ایشالا اشتباه زنگ زده باشه ... ایشالا فردا زنگ نزنه...تلفیقی از دوکار مشتیه که نرفتم... کنترل پروژه شیراز... یعنی خدا ناراحت شد نرفتم..

من کی به اون شخصیت که دوست دارم سر کار میرسم که کار خودم رو انجام بدم و وقت تفریحم حال کنم و خدا منو تو این شرایط قرار بده که رییسم غیر وقت کار بهم گیر نده...

یعنی میشه من کار باکلاسی برم که رییسم بهم گیر نده... نکنه اینجا ٣٠٠ تومن پول بدن....

یعنی برم دوست شم از ریس.. ادم بدی نباشه مثه رابطم با کاظمی...یه رابطه ی خوب تو محیط ککار پیدا کنم و سریع جایگاهمو پیدا کنم... میرم فوقش میگم حسنیان بره یا ... خودم میترسم برم... میخوام بیکار باشم... چقدر بدبختم که اینقدر ذهنمو به خودش مشغول کرده... پس چرا اونروز بیخیال بودم... ون از شرکتش خوشم نیمده لابد.... پس از چی خوشت میاد... میگم دوشنبه هفته ی بعد باهاتون تماس میگیرم... آقای عیایی من اواسط هفته ی بعد باهاتون تماس میگرم خدکتون برسم اشکالی نداره... ازین بابت میگم که دیرآمدن من باعث نمی شه که این فرصت از دسنت بره... یه چند روزی یه گرفتاری پیش اومده برام

چقدر بدبختم برای کار کردن که حقمه اینقدر باید اذیت شم

الکی سپاه به اون توپی رو نرفتم... الکی شیراز رو نرفتم ... حالا باید

خدایا جان مادرت یه کار بده دلم خوش بشه بهش دوسش داشته باشم اذیت نشم توش خوشکوفا بشم توش... مخم کار نمی کنه چه کاری خوبه برام

من نمی خوام کار کنم میخوام آموزش ببینم آقا برم سرکار

 

/ 1 نظر / 7 بازدید