15 فروردین.. این روزها دارم مینویسم استفراغ میکنم.. سال جدید رو دارم اغاز بکنم. میخوام تو سال جدید کمتر از سال قبل فکر وسوساسی یا حسرت و اضطراب رو ذهنم سنگینی کنه نزاره اون چیزی که میخوام باشم... البته اگه بیشتر از سال قبل نشه.. چ.ون بعضی وقتها میخوام یه پیش بینیهایی رو اجرایی کنم برعکس میشه

اینکه من الان کار مهمتری دارم.. نشستم اینجا.. یه جحا باشم زیاد رقیب نداشته باشم بعد مخزنی از دخترای خوشگل باشن که میدن بعد ببرم به کسی هم نگم یه گوشه بکنم سریع زنگ نمی زنم به دوستامم بگم بلکه همون که با همیم میخندیم همون که بحث س بشی من یه نوع خنده ی شیطانی میکنم برام بسته بعدا در یه فرصت یه دفعه هم میگم.

هی حالا بشین بخون... این دختره نگام کرد هیچ لذتی بالاتر از تیست... مسخره نیست من واجبترین کارم اینه برم دنبال اون دختره فوقش یه شماره بدم خونشون بگم لطفا زنگ بزنین اتفاقی نمی افته که .. هی حالا چه جوری خودمو اروم کنم ... حالا که این فرصت پیش اومده ... الان سریع فکر میکنم بچه های دیگه جای من بودن اینو یه فرصت می دونستن... دخترای کتابخونه ... اخه اینهمه رفتم دنبالشون هیچکدوم منجر نشده به این که .. اینقدر وسواس اذیتم میکنه تا تو خیابون برم دنبال دختره یا داتنشگاه خوب همه همین کارو میکنن دخترو باید اینجوری بلند کرد دیگه .. خیی لذتبخشه اگه اینکارو نکنم فکرای وسواسی میاد سراغم اخه ازرین کار بدم میاد این بدم میاد یه تنبلیه که همه دارن . تو کارای دیگتم این تنیلی رو داری .... بهتره بری دنیبال ... میرم خارج خوب اینجا اهمیت حخارج رفتنو در ک میکنم باز دبی یه سرو شکلی داره با مجتبی برم خارج برو بابا . اینقدر از اینکه از تشر مردم نترسم چون اعصابم خورده از کیی دیگه برم بروبابا...

 

 

اینکه من الان کار مهمتری دارم.. نشستم اینجا.. یه جحا باشم زیاد رقیب نداشته باشم بعد مخزنی از دخترای خوشگل باشن که میدن بعد ببرم به کسی هم نگم یه گوشه بکنم سریع زنگ نمی زنم به دوستامم بگم بلکه همون که با همیم میخندیم همون که بحث س بشی من یه نوع خنده ی شیطانی میکنم برام بسته بعدا در یه فرصت یه دفعه هم میگم.

همه همون چیزی باید باشن که ستن.. بتونم یکبار برای همیشه این جمعی که دیشب ممدرضا از من خواستوو جمع کنم دو نفر پیدا کنم که من وتوشون با سعی احساس اعتمادبنفس کنم و اونها منو اذیت نکنن و حال کنیم بدون دعواها و مشکلات مرسوم اونا نیاز دارن مام نیاز داریم مام بچه های بزن دردررو نیستیم میخوایم ما کمک کنیم به انها ممرضا حال کنه منم حال کنم مال من اونو نخواد مال اونم از من بدش نیاد تو این فرایند ورقو یاد بگیرم مشروبو انجام بدم ک بشناسم و کیف دنیا رو بکنم.. .. اینها خیلی مهمه که میتونه زندگیو بپاشونه نزاره من کنکورامو خوب بدم برنامه هامو اجرا کنم ازین دنیا خاطره ی خوبی انج .. حامد انجام میده همچینم راض راضی هست ولی میگه که بابا میفهمی چیزی نیسی همچین حال میده ها شاید تو زندگی لازم باشه یعنی اون کارهایی ک من کردم همین خاطره وکه میگی یکبار تو زندگی باید انجام بشه محسوب نمیشه؟/

دوست دارم ذهنم یه ارامشی داشه باشه مثلا من نویسنده بشم یعنی یه استعداد داشته باشم که همیشه باهام همراه باش ه و... ذهنم و روحم و جانم این اجازه رو بده هبم که کاری که میخوام بکنم.. مثلا ونویسنئدم بشم چرا چون وقتی انگیزم بهم اجازه داده لابد میتونم اگه هم نتونم خودم میفهمم میکشم کنار نه که انگار نمی تونم بعد با فکر وسوسای بیاد جلومو بگیره من شاید گیرهایی که به کشور میدنم ب دیگران میدم خیلی نزدیکه به حرصهایی که از خودم دارم.... اینکه نمی شه... من میگم شاید مواجهه هام چون با همفکری و راهنمایی متخصص نبوده خطرناک بوده و حالا مس من زدم یکی یه گوشه پیدا شده که با ساده انگاری اشتباهی کرده که بخاز اصلا اون موقع هم حواسش نبوده و عده ای رو کشته واقعا اینتقدر این فاجعه هستش چیزی که داری میگی و.. خوب من لحظاتی که دارم از کرج میام یا دارم شیطانی میکنم شاید این افسورده فسردم نکنه و لی حتما زمانهایی هست که نیاز به خوب بودن و رعایت ادب دارم و متاشینمم خراب شده باید ببرم مکانیکی و مهمتر از اون زمانهایی که کمم نیست نیاز به تمرکز دارم نیاز به این دارم که بزرگ باشم و تمرکز داشته باشم کو بدون شوخی صحبت کنم و شل نباشم تا اون موقع چی؟.. چطور میشه با دوتا ... اینقد رمینویسم ولی اون درونم همینون میخواد که من بنویسم مثلا تو ذهنشم 70 ساعت از وقته منو بگیره تا خیالش راحت شه حسابی بهش توجه کردم اخعه از من توقع داره میرفتم تا اخر باید میرفتم باید اون رنجرو تحمل میکردم اون رنجرو به جان نمی خری خوب باید این رنج نگرانی از حل نشد.. ترخدا حل شو ترخدا دست از سرم وردار من دیگران رو وقتی داشتم منواجهه انجام میدادم اذیت کردم... من می... بزار راستشو بگم من خیلی میترسم میترسم ازینکه فکر وسواسیم حل نشه تو ذهنم بمونه می ترسم چون دیگه نمی تونم از زندگیم لذت ببرم باید برم یه گوشه... نگو بخوابی در میای واقعا بااید برم یه گوشه ها بیرونم نمی تونم بیام .... تازه ازین فکرها هم بیرون بیام بازم ... بازم خجالت ها و اذیتها از مثلا علی رو دارم اونجا هنوز اعتماد بن... اگه مثلا اون اکیپبا ممدرضا جور شه با هعهمه اون شرایطش چندید تصمیم زنگریم حل میشه حالا که بر اهمیشتس باز تاکید کردم یه نفر ومثه صبح ببینم ایندفعه اینقدر اذیتم میکنه اینقدر بهم فشار میاره برو دنبالش بعد یه جای وجودم هی دنبال این میره که اگه نرم مشکلی از نظر هم سن و سالات نداره خنگ نیستی بیهخود بی ار نیستی.... اینکه من الان بل... دیگه خسته شدم وسوساس خیلی  اذیتم کردی بخدا پدرم دراوردی من باید مثه مجتبی باشم ولم کنه اون تربیت شدید دینی رو گذاشنی کنار روشنفکر شدی اینطوری شدی الان اونطوری بودم یعنی بی چون چرا نماز میخوندم و از این حرفا با دختری ارتباط برقرار نمی کردم این شک به سراغت نیم اومد که پیغمیر 10 تا زن داش صیغه هم که حلاله پس چرا میثمو مجتبی  اینها دنبال نمی کنن... بعد هم یه اخلاقی  علاوه بر ای که من اینها رو دوست ندارم یه اخلاقی که اینها داین اینه که زیاد اهل گرم گرفتن و دوستی بلد نیستن که دو تا اشتراک بگن حال .. خداییش مسلمون باشی اینو نداشته باشی کافیه باری من اتفاقا خیلی خیلی خیلی مسلمن اینها مهمه چون امتیازاتی برام داشهو.... من الان زیاد بارم جذاب نیست برم بانک سامان تحمل کنم بعدا مدیر میشم شاید بچگی سریع اینکارو میکردم چون احتمالا یکسری امیال عقب مونده دارم یکسری اختلافات با خودم و خانوادم دارم که اینها حل بشدم منم قبول میکنم برم تو یه سازمان و این امیدو داشته باشم که مدیر ش و فکر رفتن از اونجا نباشم.... من احتمالا این سازمانها .. اینکه یه سازمانی برم مثله امور مالیاتی مثله بانک سامان که تا میگم میفهمن این باعث میشه که دهنشون بسته شه فامیل اینور اونور برم برام زن بگیرن ولی خودم شاید راضی باشم با زندگی تنهایی و کاری  مثله رضا که وقتی پولدار میشم یکی رو دندونها تیز میشه برای دربر گرفتن من....باید اینقدر اذیت شم تا برم سراغ دختربازی تو خیابون بشکنم اون هاله دوربرمو... اینقدر تو سایتا هی باید بخوام بخوام تا برم... مشکل با خودموحل باید بکنم.

بابا من الان باید بکوب بخونم باری ازمون درسته سارا هم میگه من نمی خونم ولی من باید بخونم... فر یا این عشقهای ممنوعه برای من که بخاطر وسوسام میتزسیدم دچار عشق شم بعداز اونور بیفتم یک راه خوبه... من فکر وسی الان ندارم همین موقع عصری خودتو تصور کن ببین چه حالتی داری بیه دفعه یه چیزی شنیدم یا نه فکر وسویم زنده شده نمی میدونم نمی تون براش جوابی پیدا کنم.. اقا برو دنبال دخترا شکارشون کن به قصد کردنشون خرشون کن شیاطین وجودت خالی میشه کار به رنج از فکر وسی نمی کشه

/ 0 نظر / 7 بازدید