یعنی میشه باثه هدفهای کوچک و مسخره که توش اصلا خدانیست کار کرد؟...خدا توش نیست دهن ادمو سرویس میکنه... کاری که توش برا حال خودم دیگری رو کوچک کنم و احساس کنه در مقابل من عاجز بوده ... هر کاری با مردم بکن ولی عاجزشون نکن... به خودم حق دادم عید اون فحشو جلو زن و بچش دادم.. میگم عصبانی بودم... بابا این که همه میگفتن جوون بودیم این کاره بدو کردیم.. مگه تو نمیخواستی با بقیه فرق داشته باشی ؟... این جوری که میشی مثله همه... اون اوایل بچه گیهام عقده موفق شدن بین افرادم و پیروزی و حالگیری کردن اساسی ام ریخته بود... از خودم جلوتر بودم.. واقعا...بابا حواست نبود ممدرضا داشته همش از تو جلو بوده.... دیدی ادم حسابش نمی کردی ... حرف برای گفتن بصورت خوشحالانه نداشته باشم.... خوشحالی من حتما با توجه به اینکه یک عده تو ذهنم باشن یا برم پز بدم جلوشون و بخندم شکل میگیره... سوال اولویت ال ام که باید بپرسم تواین مقطع زمانی اینه.... این که تریبون یک جا دست یکی دیگه باشه و من احساس بکنم که من بهتر می تونستم از اون لذت ببرم و تریبونداری کنم و یا اینکه حق من بودبا توجه به شرایط محیطی مثلا قضیه تو خانواده ام بود... اینجا ست که اعصابم خورد میشه... نمی .. میخوام یارو رو بزنم... استرس دائمی... رئیس باید من باشم... از اونا که همه به ریاستقبولش دارن... اگه یکی بیاد گنده گزی کنه میزنن تو دهنش.... راستی صورتم رو با ناخن کشیدم ایشالا خوننیفتاده باشه... چون خیلی شاید بار همه مساله بی اهمیتی فاصله بین خون افنتادنو نب... شاید  برا خدا اینقدر مهم نبوده که سیستم رو توری طراحی بکنه که اینجور کشیدن زیاد نشه معلوم کرد که خون افتاده یا نه.... اخر نفهمیدم تو این دنییا میتونم این هدف رو برای ارشد قبول شدنم در نظر بگیرم که آقا میخوام خودمو به داداشم نشون بدم دیگه جلوی من خضوع کنه و حرفه زیادی نزنه و حسدتشو مثل کارنامه راهنمایی بربینگیزم...نکنه اینن مساله امسال حل نشه و بره برا سال بعد... ... تازه می فهمم چقدر فرصتهایی یوده کهمی تونستم من یا دهن کجی به حسین پورجعفر و دخترا به تکی... اخهمگه تو چه برتری داری که بخوای تکی باشی... وقتی دلم بسوزه برا خودم و وقتی برا خودم و برای اعتلای خودم بخوام درس (چرا من مریض شدم باید خاص باشم و بگم خدااینجوری میخواست... خدا برای این همه... اگه همه جمعیت بیان ادعا کنن که خدا اینجوری برای ما میخواست همه با خدا  بده بستون داشته باشن ...همین که همه رو برای شفا ی همه مریضا دعا می کننن خنده داره.... برای خودم ارزش قائل بشم میتونم با خودمکنار بیام که دستاز سرم برداره... فکر نکنم میاد... اخه اومدن فکر خیلی ساده تر از این حرفاست... نمیشه جلوشو گرفت... خیلی سادس ... یه اومدنه ساده است ولیکن تا چند وقت تلخی... با استفراغ یه کمی فهمیدم این افکاری که خیال میکردم خیلی به  خودم تازه پی بردم ... میخوام نشون بدم اگه دعای خانجون که مظهر الهی نباشه هیچ مشکلی هم بوجود نمیاد اینها همه کشکه... مثلا اون از دست من گریه هم بکنه هم موضوعی پیش نمی یاد... .. این خانجون از دست من ناراحت هم باشه... چند نفر تو این چند روزه از لحاظ ذهنی من خیلی ازشون خشم دارم... حالا چه بهم بخندن و بگن که ان چه قدر بدبخته و با ما فرق داره و بدبخته که از یک پیرزن که ما ادم حسابش نمیکنیم خشم داره.. چه پسته...مهم منم که کالایی به نام خشم ازاینها فعلا وجود داره... با این حرف خودم خر نکنم ازارببینم و نتونم خشمی که از مردای بیرون و سر کار و کوچه کریم منیر خامو همسایه پیدا میکنم نتونم بگم... بعد بخاطر این مساله ها خودمو بخ شدت سرزنش کنم که باید بگی تا نگی اصلا اون حرفاتو... بعدا خودتو بیشتر از دفعه ای قبل سرزنش میکنی... از یه تایپیست شروع کردن... بعد تا اخر نمی گن برو تایپیست تو حرف نزن... هی گفتم بابا این مسائل مهم نیست ووو... ولش کن.. تکراری: ..خوب اینها هم خیال کردن من از شرایط رضی ام... اخه من درر جایگاهی در خانوده نبودم... خانجونو میثم کاملا متحد .... اینجوری با نرفتن پهلوش انتقام اون روزای( خانجون اصلا مثله مادرای دیگه مظلوم و دوست اشتنی نیست.. خودش از خودش دفاع میکنه... ولی یه بار گریه کرد.. از دایی ممد بازی من و در ابتدا محل نذاشتن ممن خوشش امد... یعنی اینمتاع قلیلو نباید بدست بیارم...  داییی کاظم زهد رو اینجوری معنی ککرد.. اخه دیگه فرقی نمیکنی... بری متاع دنی روهم بدست بیاری... اون لذتی که قراره ازش ببری باعث میشه دنبالش بری... اگهقرار باشه از اون لذتهای نزدیکای ۱۰۰ درصد تو دنیاییش لذت نبری پس( خوب شد به ح... چون اونا مارو یه خانواده ای میدونن که تو درس موفقند.... ( اگه میثم اینجوری نمی خوابید از ترسه اینکه رعایت کنه احتیاط کنه بهش چیزی نگن.. من با احساس برتری و بالایی میگفتم این چرا اینقدر بدبخته که این کارو نمیکنه))... جلسه قران رو دیشب با دید خودم ازش خاطره دارم... توش میثم نیست... حالا خودم اون جلسه میرم... میگم نیگا فردا همین موقع باید... احساس میکنم اصلا شرایط تحصیلی و کاری دست خودم نیست مه ... وای بد از خانوادم از این ماید که بابای کسکشم نمیفهمه ... بابا بجای کسشعرای احکام این چیزا برید این مساله رو که هر ترک دهاتی پیر مرد احمق هم اینو میفهم... من باید انگار همون مشکلاتی که میثم در دوران جوونیش داشته من هم اونو داشته باشم... خیلی احمقه... ادم ناامید میشه که چقدر از امور زندگیش دست همچین افرادیه.... البته خودم احساس میکردم انتقادی که میثم از بابا میکرد و بد میگفت اون انتقاد اصالت داره و مورد طرفداری میثم و دیگران قرار میگیره... تو خونه ایا دنبال طرفدار جمع کردن بودم...مثلا میگفت این بابا میخواد برا ما زن بگیره... یعنی این بابا اینقدر احمقه که من میگم رد فشار جنسی ام دیر شده... میگه ما بچه های دیگه هم داشتیم.. ولی این گفته از زبان مادرم زیاد برام اذیت کننده نبود.. حالا هی برو بگو که من به بابام گفتم من خودارضایی دارم... چه حالی میده اساسی نه با فحش دادنو دادو بیداد کردن به تته پته میافتن... من خوب بودم که نمی خواستم اینجوری ناراحتشون کنم... میگم یه دلسوزی دارم... میدیدم چرا زیاد خالینمیشم ... شاید اونها ه اینکار بیشتر اذیتشون میکنه... دیگه شاید چیکار میکردن...  من اصلا قبول ندارم... اگه می رفتم تو خونه شیرین می گفتم که یکدفعه که من اصلااین تاکید بیش از اندازه و یکطرفه به حجاب رو قبول ندارم. .. میثم میگفت خوب به من چه... البته تو دلشون لابد میگفتن بارکا... این حرفو زد.... من سعی میکنم تا اونجا که میتونم از افرادی که صحبت باهاشو من رو ازار میده خودداری کنم... مگر اینکه دیگه در صورت حرف نزدن من با اون ضرری بیش از ازاری و زیانی که من میبینم متحمل طرف بشه... وگرنه فکر نکنم کم محلی من باعث بشه شب خوابشونبره....چرا ش.... بابا اولش تحویل گرفتی و این حرفا ... خر نشو همون وسطش یک تیکهمیندازه تا ته استخوانت می سوزه... اصلا تو خونه دایی همه هستند تو تا سوراخ کون نظراتشون اگاه میشی  ولی این حقو برا خودت قائول میشی که اونها هم از نظراتت اگاه بشن... اخه بیشتر ( بعضی)  که به میثم حرف میزنم هیچ تاثیری توش نداره... حالا میفهمم چرا قران ... بااب کارد به استخوانم رسیده... اگه .. مثلا اصلا نخندم... مگه چرا نمیخندی... اختیار خندیدن یا نخندیدنم رو هم ندارم... همش اونها هستند که برام چیزهایی رو تعیین میکنند که برا  اخرت مفیده... کیرم دهنت... البته خودم هم مقصرم که هر چی بهم میگن خودم ول میکنم و خودم رو و احساسمو ول میکنم و میگم که حتما خیری درش نهفته است... نمیشه از چیزی راضی نباشم و خیر توش باشه... خیر تو اون چیزیه که اولش با خودم روراست باشم راضی باشم... وقتی میگم حالا اینو نگو ..... اصلا حرف نزنم تابلو ..... بابا اگه اون مصطفای کسکش مهندسه بخدا من از اون اگه همون مردانگی و تریبونیو که از من دزدیده داشته باشم بسیار اون انه من هم نمیشه... شدیدا یا زیام ادبی فارسی جوابشئنو میدم... حرف هم حتی اگههیچی نبود نمیزنم... نگن این چه مظلومه و کم حرف .... اخه صادق اینا نسبت به خانواده های دیگه اینقدرها هم بدنیستند که تو اینقدر ازشون خشم داشته باشم... خب مهم منم که این خشم در من وجود داره نمی تونم سرکوبش کنم.... بعد که ازادش میکنم .... بهترین کار دوری از اینهاست... حالا شما نباید میگفتی ... اصلا با حرفای شما مخالفم... نمیثم کسکش منو نصیحت میکنه... خه چرا تو خودتو در جایگاهی میبینی که منو نصیحت کنی./... من ... بعد اخه بگم که .... وای هر حرفی که میزنه به من انگار یک موشک شلیک میشه ...میبینم هیچ کدوم از حرفاشو قبول ندارم.... از شماها بدم میاد.... مهم اینه من حرفم رو بزنم... اگه طرفه مقابلم رو پایینتر از خودم ببینم ....بابا من خودم بشم اکثر خصلتهای خوب رو دارم.... چرا چون بچگیهام که همه دنبال بازیگوشی اند من اندازه یک ادم بزرگ میتونستنم بد و خوبم را ... یاد خانجون افتادم گفتم گور پدرش بره بمیره.... به من چه اون داره مردانه بودنشو بازی میکنه... این چند وقته رو یه جور سر کنم . برم دانشگاه خوابگاه بگیرم... اینا بفهمن من دیگه .... این خیالو نکنن.... هیچی نمی خوام ازتون فقط منو ادم به صورت واقعی حساب کنین... من نظراتمو میگم تو حالم همونطوری که منو میسوزونه نزنین.... اصلا درصدد اصلاح من نباشین... چون من درصورتی که خودم باشم....( در غییراینصورت هیچ وقت دیگه با شما ارتباط نخواهم داشت چون این ارتباطات همانطوری که باعث معجزه برعکس شد و مرا از اوج انگیزه و شادی به پایینینترین نقاط اضطراب انداخت( یعنی یکبار فکر نکردین پیش خودتون به خودتون بگین خداوکیلی این صادق از همه بهتر بود بچه گیهاش .. اصلا با همه فرق داشت... خداوکیلی از من پاک تر و لطیفتر با احساست شبیه دخترانه کی بود؟.. واقعا همه جوره خوب بود ؟... یک بار یدون اینکه موضع بگیرن و این جمله حقشه رو از پیش زمینه ذهنتون برداری و بگین چرا و چرا اینجوری شد..؟؟ ب ولله بخدا بقران توی عمرتان حتی یکبار اینگونه با خود و وجدانتان فکر نکردهاید.....( چه اصراری دارمم توری حرف بزنم که حتما از ته دل بپذیرن.. اینم از خوب بودنمه...... بعد عوض اینکه یه پسری که خودش اتوماتیک خوبه .. اتوماتیک درسش میخونه ... ولش کنیم تا با پیداکردن راه خودش اعتمادبنفسش بیشتر بشه برعکس این که ذاتش خوب نمایش داده شده.. اینقدر اجازه هیچ گونه خطایی به شدادیم... که اصلا عنان خودش رو هم از دست داد... نمی دونست خودش اصلا کجاست... اصلا فکر نمی کرد میشه خود داشت...( اقا مصطفی نمی دون چرا دوست داره برادره بزرگتری کنه... بهش میگم مننیاز به برادر بزرگتری بزرگ کردن شما رو ندارم...ناراحت بشه... مگه چقدر ناراحت میشه ) بله اگر دعوایی باشه و طرف مقابل بزرگواری نکنه من دل خودم نمی سوزه... خه بدیش اینه که دل من به شدت میسوزه...... دلم میخواد اتمام حجت برای خودم تمام بشه...( همش باید بترسی که نکنه کاری که دارم میکنم تمامجوانبشو در نظر بگیرم که میثم نزنه محکم تو احساسته لطیفه و پاک من و سریع این دنیاییش نکنه با اون لهجه مردانش که جرات نمیکنه یکه لحظه احساستشو نشون بده... من تازه دارم درک میکنم با میثم فرق دارم... گور پدرشون همینها که الان خودت رووبراشون نشون نمیده یک پشیمون میشی بعدا میان نسبت بیعرضگی بهت میزنن... مهم پس منم.... که راضی باشم... پس قضیه مریم. چی... اون که واقعا حق با من بود ... اون واقعا احمق بود ... تو خانواده ادم نباشم ... تریبون دستم نباشه... گور پدرشون دلت برا اونا نسوزه ... اونا دارن لذت در دست داشتن تریبون رو میبرن...کمترین طوری که ... بابا اخه شما رو ابله مدعی میبینم.... من اصلا احساسته یک فرد سالم که اکثرااینجوریندو درک نکردم... که بیام حالا برم تو کار تبلیغات... و بفهمم مردم از چی خوششون میاد... همون یک ثانیه فکر به ظاهر بی ارزش این همه فکر پشتش خوابیده بود... میخوام... بابا من هن....شک دارم.. ترسیدی بگی شک داری... شاید این حرفه خودت نباشه..... چرا بقیه .. ترسم اینه که شاید این باشه از ترسه اینکه یه وقت نگم نمی گم..... خشمم رو هم روش خالی کردم... ولی مهم خودمه... چون هنوز دل در گرواش داشتم.... اگه این قرائتیو میثمو و شاید بابابزرگو ول کنی اصلا چون درک نمیکنن و تصویر از فیزیکه دل در گرو داشتن ندارن ... وقتی به حرف می افتن ( مامان خودتونو گول نزنین این میثم کسکشه ..) بگه بچمون جوریه که ما میترسیدیم اونجوری باشیم... ... نکنه درک کنم که با ...( این جهان یعنی حقیقت).... اگه اینجوری فکر کنم که هر ترس از بیضم ( شاید واقعا هم برام سواله )... اخه چه جوری تو هر واقعه ای نظر میده........... وای پر هستم از خشمهای خاطرات دبیرستان ازاینمیثم زن جنده...... بعد من از این ناراحتم اخلاقه من طوریه که نمی تونم نظر بدم... .. بواسطه اخلاقه کم حرفم و ذاتم تو سیستم خونمون و میثم توسری میخورم... یک کاری رو شدیدا میل دارم خب.. بعد میترسم اون میلو که حالا با صبر و خودداری اینمه تلاش کردم نگه داشتم یه دفعه با یک کارای کوچک دیگه ای که تو همون حوزه  ( میل شدید به اون چیز دارم ولی چون ترسی از یک نتیجه مترتب بر اون دارم... میگم ( ... میگم نکنه با یک کار مسخره و کوچکی دیگه در حالیکه با پیش زمینه برای لذت بردن  نرفتم و اصلا این همه نگهداشتنمو و طلسم با چه چیزه مسخره ای شکستم و اصلا این لذتی که بردم نمی ارزید به اینکه به اون نتجه ای خطرناک که مایه ترسیدنه منه مبتلا شم. .... علاقه من به دراوردنه قانونای کلی بطوریکه بتوان رفتارهارو توش توجیه کرد همین بود.... تئوری بدی... دیگه حالا همه من رو رد هم بکنن مهم نیست چون خودم اعتقاد بهش دارم... مازیار با خانوادش میره مسافرت حال نمی کنه....دلم میخواد درموردش باز هم حرف بزنم.. فکر میکنم یک مرحله خوبی بود.. میگم خب حالا اگه مدت یاستراحت کنی خودم به خودم اونقدر سخت نمیگیرم چون حداقلها رو که انجام میدم یکی از نیروهای درونی ام که بهم تشر میزنه و منو مجبور میکنه میره کنار... اون یکی که ماله بچگیهامه میاد که فراموش هم شده میاد و میگه که وای فرصتو برای لذت بردن بهترین بودن از دست نده....دستمو مالیدم یک کمی برام قابل تحمل تر بود... دلیل داشتم براش... حرف نزنم باید فرصت بدم... ... دزدی تسبیح ب... اخه امیددارمیه روز خوب شم... بعد همون موقعی که بخوام خوب بشم عذاب وجدانه این مسالهمنو در بر میگره... بعد دیگه همون یه خورده امیدم برا خوب شدن هم از بین میره.. و داخل یک راهی با تا اخر عمر بدبختم میشم..... بعد همین یه خورده امیدم هم رو از دست میدم...    برا همینه سکس نکردم... حرفه دنگ چی در  در ۸ سال پیش... من که میدونم خوب میشم... بعد یاده اون موقع می افتم که بخاطر این کارم باید پشیمونی و عذاب وجدانشو و غیرقابل جبران بودنشو بکشم...چیزهایی دزدیدم ... معلوم نیست دختری رو بخاطر اینکه اون موقع عقلم درست کار نمی کرده کشتم... ایا واقعا عقلم درست کار نمیکرد؟؟ باید مطمئن شم اون موقع نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم...دلیله قانع کننده اون موقع برام مهیا میشه که که ۵۰ بار بخوام و زور به خودم وارد کنم که اون کارو بکنم بعد جلوی خودمو بگیرم تا اینکه بعدا اگه انجام دادم دلیله قانع کننده داشته باشم برا خودم که اثبات به خودم شده باشه که کاملا میل داشتم... یعنی بگم حالا که تو داری   ( صادق مهم نظر دیگران نیست من سالم یا نه یا وقت ازدواجم شده یا نه مهم  خودمم که تو دلم احساس کهن.. هر کی گفت بگو شما لطفا بجای من تصمیم نگیرید بزارید اگه ازتون خواستم اقدام کنید... اون کاری رو که ازتون میخوام اقدام کنیدل... لازم نیست چیزایی که ازتون نمیخوام رو حل کنید...الان به این نتیجه رسیدم الان وقت ازدواج نیست... شاید اینم بخاطره اونه که تا تمام دلایل جمع نشه و خیالم راحت نباشه که  بهترین   نتیجه رو میگیرم انجام نمیدم..)... میتونم یک صدم ثانیه که ارشد ببخونم.... ماه تو یک صدم ثانیه یک جرقه هایی که تماما بدیع و نو هستند میزنه......   مثلا میگم خوب شد سکس پارساله دکترو نکردی ... چون عذاب وجدان بعد از اینکه خوب شده بودی می گرفتی..... من بجز حرفای انجمن حرفه هیشکی دیگرو فعلن زیاد برا خودم مفید نمیدونم.... حتی نظر هیچکسه دیگه رو ... یک دفعه میخوام حرفمو بزنم... یک دفعه سریع میگم... تو دعواهام چون دیگران میثم میبینه دارم صادق مطرح میشه و خودشو نشون میده در اینجاست که دعوا رو مسخره و بچه بازی میدونه.... نظر من درباره اکبراقا اینه میشه باهاش بحث کرد.وو... ولی این میثم زن جنده سریع هارت و پورت میکنه و هیچ ترسی نداره از این که بهش اطلاقه ... نشانه هایی میبینم که خود خانوادمون هم خسته شدن... این هیچ جا نمیتونه خودشو تخلیه روانی کنه مارو مظلوم گیر اورده داره اینجا خالی میکنه... زر میزنه... میرم میبینم داداشای مردم هم همینطورن ... میگه این چون که بیکاره قاطی کرده... خب راست میگه دیگه... خیلی خشم دارم ازش.... وای خدا بخیر کنه... کینه شده... خونشو برم اتیش بزنم...بعد این روشاش میخواد ادامه پیدا کنه... جایی که میثم باشه من اصلا حضور پیدا نمی کنم... با... ناممایکل جکسونو میخوام بگم میگه هیس زشته ... انگار من بچم خودم تشخیص نمیدم که زشته... نمی دونی اون لحظه چه احساسی به من دست میده.... اگه قرار باشه مجلسی یا جلسه ای برم که اینجوری اذیت بشم هزینه های نرفتنشو به جان میخرم.... ..... اون خونه عمو مجید که رفتم... هر گونه گیری که ... بابا اون باید تحمل کنه من یک جور دیگه باشم... اصلا نمی ذاره سر بلندکنم... خودم به بابام میخوام گیر ندی... واقعا الان به خودم گفتم اگهبابابزرگ ایندفعه گیر داد میگم میشه ازتون تقاضا کنم خفه شین زر نزنین... البته به امید اینم که بعدا حتما بینمون یک مصالحه ای برگزار بشه...  ولی تا اینجوری نگم حالم جا نمی یاد... چه تحمل بیفایده ای اون خودش اگه نگه ضرری در حد صفر میبره... فقط یک خورده داغی اش بخوابه ... ترس تاصبح و یک هفته بعد منو در بر میگیره که نکنه این بمیره... ولی بعدا در دراز مدت فکر کنم به نفعم باشه....... ولی راحت میشم اینجوری میگم...: :   :   اینجور ادم که با پررویی فقط به فکر خودشه و اصلا فکر نمی کنه ( عمرا مریض شد کونشو بشورم... حقشم اینه ).... که منو داره ازار میدت=ه و با پررویی میگه اخلاقم اینجوریه این حقشه... مساله یک چیزه این وسط و اون ترس از دلسوختن خودم و عذاب وجدانه اینده نکته اینه وگرنه لذت کافی رو دراون لحظه میبرم...... اینها رو فکر کنم بایددکتر تجویز کنه.... تازه داره مقدمات درمان مهیا میشه.... مشکل من اینه که تو خانواده اندکی تاثیرگذاری ندارم... با داد و بیداد زورکی میخواستم بگم من هستم... بلکه به خاطر خل بودنم منو به عنوانه یک موجود بپذیرن... یکبار اگه با احترام بگن ..... یعنی اونا تصادف کنن میام می خندم... یعنی درسته لذت داره ولی با خودم هم تنها میشم.... اینجوری که در تصورم میاد که اگه خوب هم بشم باز هم عاقلانه و به دور از وسواس یکسری اضطرابها خواهم داشت میگم بابا اخرش باید بابا یا عمومجید دو شخصیتی که کمتر جذابتی برا من در طول عمرم برای مثله اونا شدن داشتم یشم..... هیچ وقت باورم نمی شد از میثم اینهمه خشم داشته باشم... میگم اونو دعوت کن... یک خورده ابهت من و همراهان من بگیرتش.. از من بترسه...... اینهمه حرف زدیم اصلا نمیفهمه که باید ... بابا اصلا فکر نمیکنه یک لحظه... کسخوله... همون اون درسو ول کرد من خیال کردم که لابد درس خوندن و موفق شدن بواسطه پز دادن گناهه و ما تو مسلکمون و تو هویته تکی که برای خودمون فراهم کردیم...( بابا من که میتونم خوب حرف بزنم چرا اجتناب میکنم نمی دونم .. کلیشه ای ).... ادمی که هر منظوری از طرف رو نفهمیدم باید صریحا بپرسم... احساس کردم خیلی خوب میتونم رییس بشم...... گفتم الان یکی به من گیر داد از این گیرهای الکی ایا من حق دارم دقیقا موضوع برام روشن شه و باهاش قطع ارتباط کنم... اگر جلسه رسمی بشه یک لحظه هم کم نمیارم... ببین چه ( خونش نمیرم گور پدرش ... لابد میگن نیا چقدر ناموفق خواهی شد... بابا اگه اسلام هم نمی اومد خیلی ها  این کارهایی که گفته رو می کردن.. مثله احترام به پدر مادر... دینداری خانجونومیثمو خانوادمو بدترین نوع دینداری میدونم... اگه عصبانی هم بشم ... فحش به میثم بدم اخرش میخوان چی کار کنن..... میدونی اون موقع میگن بابا به کسی که زن داره فحش نمیدن و خودم احساس میکنم کای کردم که اگه در جمع دوستانمم بگم هیشکی طرفداری نمی کنه... پس خودم هم خجالت میکشم... ولی اون موقع هی باید یه خودم برگردم کمی فکر کنم و تجدید قوا کنم...) غیر مستقیم خشممو خالی کنم... مثلا همین که محلشون نمیذارم... یا اینکه یک جوری تیپ بزنم اذیت بشن... تو خیلی سطحت پایینتر از منه.... یه نوع حالگیری از مامان بود که گفتم خیال نکن هر چی میگی راحت میتونی پیش من برخلاف واقعیت تخلیه خشم کنی من حالتو مییرم... محله شیرین نمیذارم... دلت می سوزه... دوبارشو با تمامه فشای که بهت میاد رد کن ... )  .. ... دلم میسوزه ... میگم ازار نبینه... مظلوان......  بعد خودم بعدا میگم نکنه این بمیره... من تا اخر عمر برا خودم دلیل قانع کننده نداشته باشم چون اینقدر هجمه ها سنگینه........... فکر کنم همه این استفراغها و بدبختیها به اندازه ای باشه که ( تلفن رو بزارم زمین بدون خدافظی) بابا نگم ازت بدم میاد شروع میکنه برا خودش ... میخوام یه چیزی بگم که بسوزه نه واقعیت دلم...)به اندازه ای باشه کهمقصرش رو به خاطر غیرت نسبت به خودم و دفاع از ناموس خودم هر کاری کردم دلم براش نسوزه... اخه اونشب اومد بینارستان خوابید ماماتن حتما میگه بهم که داداشت اینکارو کرد و ولی خیلیاصلا هیچی تو دبیرستان کمکم نکرد..... بدترین عذاب تو تخرت همون رویارویی باحقیقته... بدترین عذاب همونه...اینقدر درداوره... خدایا ب........... .. بر یه کمی خلافه قبلا بدون حرف زدن استفراغو قطع کردم... اگه درمان شم مهم نیست کهمی فهمن یا نه کار بزرگی کردم.... توانجمن تحویلم میگیرن... شفا پیثدا کنم... هدفم از همکاری اینه که بیام تو اون محیط و وقت دکتر بگیرم و درمان شم... عمرا ۱۰ساعت هم فکر میکردم این انگیزه رو از زنگ زدن به دکتر میفهمیدم..................... من بعدا خوب بشم باید خانوادم بهم افتخار کنن ( اون چون برادر بزرگتر بود الان داره همین جوری هر لحظه کی میگذره ثواب جمع میکنه )... بعد یاد فحشام می افتن چی جوری بگن صادق  .... واقعا چیزی بوده که میشد فکر نکرد.... یعنی حالا که بهش فکر نمی کنم با اون موقع که می کردم هیچ فرقی از لحاظ ضرر نمیکنه... این رنگی بوده که خودم به اون میزدم......  اخه دیگه من هم این کارو بکنم نمیشه که .. خ.دخواهیه  ... مردم پر رو میشن همه اینکارو میکنن.... دیگه من نبایداین کارو بکنم.... چون نیگا کن حالا که مردمهم نمیکنن تو این کارو میکنی... از گیرای الکی که به هم داده میشم و میدونم اگه یارو میشد باهاش حرف زد و احمق نبود قانع میشد ولی الان چون احمق میبینمش خیلی راه سختی رو برای مجاب کردنش میبینم و میبینم به خاطر احمق بودن این باید از لذت محروم بشم نمی دونم چیکار کنم.. اخه میبینم که خودم چقدر رعایت میکنم بخاطر احمق بودنه من کسی از لذتی محروم نشه..... نباید هیچکسی رو بخاطر خودم از لذی محروم کنم... شکل اون مرده تو جلسه قران که منشاوی میخوند میاد تو ذهنم... از این قد کوتاههای چاق که شک دارن.... صداشونم بلند و تیزه... چقدر خودمون رو در مقابل کریم که اومده با صدای بلند ۳ بعدازظهر اذیت کرده و خشمشو خالی کرده ( خاک تو سرت از این ببعد بهش سلام کنی )... اگه باهاش دعوا نکرده بودم الان چقدر ناراحت بودم... کاشکی بیشتر عصبانی میشدم...میثم تا کجاها .. چقدر حال میکردوو... چقدر توسط من بهش لذت دادم... حالا  همون رو هم ازش بگیرم هیچ عیبی نداره... ولی واقعا ادمای ترسو که زورشون و داد و بیدادشون به خواهرشون میزنن بدرد لای جرز میخورن ... به ولای علی بهتری.... البتهاونم بابامو بواسطه حرفای تیزش اذیت کرده بود... زندگی همش مسائل ذهنی و معنویه... ماده نیست... همین یه موقع میگفتم حرفه تیز میگفتم به خودم صادق قرار نشد تو از حرفا بزنی که شاخص برا اندازه گیریش نیست بزنی ... باید ببینی... از کجا معلوم اصلا در عالم واقع اصلا و نزد خدا چیزی بنام حرف تیز موضوعیت داشته باشه....تو نباید دیگه ازاین حرفا بزنی.... تو که هدفت از همه بهتر خدایی شدنه.... پس از این حرفای غیر واقع که مطمئن نیستی نزن... پس چرا اینهمه غیبت میکردی برای اینکه میبردی... این میثم زن جنده.. تا یکنصیحتی بهش میکنم سریع میگه تو خودت چرا اینجوری هستی.... بااب ۶ ساله پیش گفتم که و درک کردم و به مامانم گفتم که ای....‌‌(بابا من دیگه چرای باعث دردسر اینا باید بشم...من بچه اخر باید رد بشم... اگه همه بچه ها بخوان اینهمه دردسر بوجود بیارن که نمیشه...)... نگران نباش فرداش هست و راههای مختلف برای حالگیری کردن... پلیس بیارم.... حقشه یکدفعه رسما بگم بابا ... یعنی اینقدر ارزش برای احساساته خودت قائل نیستی که بگی اقا اونو کمش کن... تحمل میکنم صدای بلندو ولی نمیگم که کمش کن.... یک چیزی رو.... شرمندشون می کنم در واقعبات دیدمشون ازاول گارد نمیگیرم... سوال کنم یکساع..... قلبم تو دهنم میزنه دارم حال میکنم.... خیلی از این حالت می ترسم که یک.... وای یه سکسه اینجوری هم انجام بدم... ولی یک ازدواجی باشه که خودم کردم...خواهر ممدرضا......  خودم دیگه نمی تونم ادامه حرف بدم ... انگار این حرف خیلی برام سخت بوده... خجالت میکشم بعش حرف بزنم... تو گلوم مونده...  خودم زن بگیرم دیگه گه نمی خورن زر بزنم... البته باید رسمیتش حفظ بشه... خودم اول باید با دختره حرف بزنم... بابا خواهر ممد رضا رو بگیرم پس اون بترینی که شاید با صبر نصیبم بلوند   ...  حرفمو بعضی موقعها نمیگم برا اینه که میگم حیفه نگو شاید اون حرفه واقعیت نباشه و در این مورد حرف زدن رو لوث کرده باشه و دفعه بعد که میخوای همون حرفه اصلیتو بزنی خوب تاثیر نذاره و خیاله خودت راحت نباشه..... اخه من خودمو تو اون مسجد واقعا انگار ادم حساب نمی کردم... یه خورده فکر میکنی میبینی واقعا اگار چیزهایی رو تجربه کردن که من نکردم... انگار واقعا مثله من هستند.... واینهمه زور میزنم که بله من با همه فرق دارم ...( چه خودشو گرفت .. رو من حساب نکن..کی رو تو حساب کرده... اگه بهش گفته بودمبه این رکی... اخه چه حقی دارم من رک بشم لابد الان عذاب وجدان گرفته بودم ...) ا........ اولش به هوای ( اول قران خوندن خیلی دیر میگذشت ولی انگار دو ماه شده بود )... که چرا اون همش باید تو ناراحتی و اضطراب باشه و من خوشحالی کنم... درسته تقصیره خودش بوده و ولی من میتونم ایا راحت باشم... صادق حقها در نهایت با توست... چون تو رو به عنوان فرد مظلوم میشناسن.... و واقعا یکبار یه نفرو بیرون ندیدن نگفتن صادق مثله این مظلومه... چون که خیلی کنارشون بودم ذاته اصلیه من برشون فراموش شده بود... یه خورده که دوری کنم تازه میفهمن....منو بخوان به خاطر بیارن با اون تصویره اصلی میارن.... غیبت امام زمان هم همینه ها... سوال واضح بوجود میادئ که به ما چه اونها قدرشو ندونستن... مقصر اونها هستند ما باید تاوانشو بدیم... اصلا حضرتع=ه ادم یک غلطی کرد به ما چه تاوانشو باد بدیم.... خ( خیلی باید خودم رو مجاب می کردم که اگه واقعا الان احساسه نیاز نداری و بی تربیتی کنی و خلافه خدا عمل کنی ( همه اذیتها از باورهای خودمه گیر نده) ( اکبراقا چه احساسه غروری میکنه که ) وای تا میاومدم حرف بزنم مامانم بعد رفتنشون چه گیرهاایی میداد با اون قیافه در قبل دیده نشدش... بعد بگو کجا چزوندمت.. خودت ر بزن به مظلومی.. جاهای دیگه هم بوده) و بدون اینکه واقعا در راستای درمانت نبینی و این کارو انجامن بدی خدا میگه اونا رو شاید می پذیرفتم ولی این یکی رو قبول نمیکنم و دیگه داری پررو میشی و دهنتو میگام بواسطه عذاب وجدان یا یک بلای فیزیکی برات رنج اور واقعا فکر  میکنم که این کاملا واقعیت داره... زن شدن در مقابل اینها گمه... لابدانجمن اون نامه رو نوشتم میگه این که هیچی هنوز خوب نشده........ واقعا اول باد باورم بشه که اصلا مریضم و باورم بشه که در راستای درمانه و برای حال و لذت و بیخبری از خدا نیست تا اون موقع هست که میدونم خدا راضی شده و یک کمی سر کیسه رو شل کرده و به من اجازه دادی تو این کارو یکبار فقط انجام بده... بعد برا لذت شد دیگه انجام ندی ها... برا سکس همهمینطوره... میدونم دفعه های بعد نباید انجام بدم چون برا درمان یکدفعه اش کافی بود... با خیال راحت میرم وقتم تلف می کنم برا درمان( اصلاح درمان خیلی حال میده اقلکن خدا رو میشناسی)... چون میگم یه حداقلی تو چنته دارم  بابا اصلا منو ادم حساب نمیکنن.. بفهمن اقلکن مریض بودم بعد خوب شدم خودش یه فایله جداگانه درست کردن تو ذهنه....  یعنی تا یک ماه باید اینجوری استفراغ کنم..... ولی من باید خلاصه زندگی کنم و بیمارستان برم.... اگه در شرایط فعلی جای ..... میگفتن مریضم... میگفتم چرا اینقدر جدی گرفتن مگه واقعا کسی که مریضه ... یعنی میخواستم بگم انگار که بابا شما نمی ایید بپرسید که خوب چی شده... از این میخندن میگن حالت خوبه یا نه ... اصلا قبول نمیکنن مریضم... به خانجون بد گفتن برام تابوئه... چون میدونم میثم بیچارم میکنه... بابا یه ... اصلا یه کمی احترام به من نمیذارن که دارم فوتبال میبیننو هی بد میگه... خب کونی بزن تو حالش نذار سختی ببینی....از .. گور پدر عذابه وجدانه بعدش... لذته اون موقع رو بچسب... از دماغم در میاد... حرفه زن میزنیم کسکش حالشو یه جوری میکنه..... همین انگیزه و فکر برات بس که تو فکرت بیاری ( این حرفم خیلی خوبه که بگم من حرفو میزنم تعارف هم ندارم.. عوامیه )...یک هیکل زن خوشگل که تو باید الان کنارش باشی ولی ...( چقدر به علی ملاک از موضع پایین حرف زدم با اینکه خیال می کردم دارم خیلی رعایت میکنم.... بابا مشکل من خود شمایید...) .. اخه منم مثله مردای دیگه خودمو براش بگیرم... میشم مثله همه... ولی دوستداشتم فرق داشتم.... تو چه چیزای ثابت و مشترک و غیرقابل مچ شدن با تویی هم داشتم فرق داشتنی رو میخواستم....خیلی حرف دارم... دارم میترکم... انگار تازه روشن شدم.. واقعیتش اینه که تا ۲ ساعته دیگه هم استفراغ کنم کافی نمیبینم...... استراحت به مخم بدم... برم خونه... حیفه حرفا رو الان باید به یه ج.... هموون تصویره یه زن بیاد جلو چشمت که لذت بردن از اون رو داری به چه چیزای مسخره ای می فروشی؟/... اصلا جرات داری بگی هدفه من ازدواجه...؟؟...واقعا جرات نداشتی میگفتی یکدفعه اگه مریض باشم که کل زندگیم یمره بر باد... بخاطر همینه اینقدر مریض نبودن الات تناسلیت برات مهم بودن... اگه مزشو می چشیدی شاید دیگه انگار هدفه پررنگت این نمیموند   اینا باید جمع اوری بشه.... دوباره برگردم بخونم لذتش از بین میره..... اصلا بی انتهایی این قضیه برام ازار دهنده است... استفراق روانی بی انتها است... معنی بی انتهایی رو یه کمی درک کردمن........... ۱۰ سال چرت و پرت و میخوای تو یکهفته بکشی بیرون... البته قبلا هم میکرم..... جواب به دکتر : اخه ۱۰ سال تلمبار شدن افکار مسخره رو میخوای تو دو هفته بکشی بیرون... باید با طمانینه انجام داد ممکنه سوخت بشه .. لذت درمان .... با عجله نمیشه........  هی ارزش افزوده پیدا میکنم دارم سود میکنم.... برایند مثبته.... برایندم تا الان تو زندگی منفی بود... خانواده باید کمکم کنن برا درمان... اولین مرحله ش هم اینه که باور قلبی کنن که من از روی جوانیو و غرور جوانی فیلم بازی نمی کنم... بلکه مرضم... من ازین لجم میگیره هی زور میکنن خوب شو بعد اخه بابااولین مرحله خوب شدن همینه که شماها حامی من باشید... باز یه جوابه حرفاشو ندادم بدون اینکه تحمل کنه بگه این مریضه شروع میکنه به خالی کردن درونش.... بی احترامی های این میثم بخاطر اینه تقصیر خود ما بوده که هر چی حرف میزده ضایعش نکردیم و  چون خودم باورم این نبوده... خیال میکردم کار خاصی نمیکنه.... ترجیح میدهم الان قطع کنم ولی برا بعد یک امکان رو از خودم گرفتم و دیگه نمی تونم این کارو امید داشته باشم که بیام اینجا بکنم.... الان بلند شم میسوزم که چراکاری که مشکلی نداره نباید انجام بدم.. یک درگیری بهتر از .. شاید اون یه رب یه رب میاد .. میدونی مشکل چیه؟ چون منم خودم یه کمی حق رو به اونها میدم... بعد دفعه بعد جرات میکنی کلمات سخیف رو بکار ببری... خب این با استفراغ روانی بهم می خوره ..... حالا راهکار برای فرار از این مشکل میگردی... ادم... اتاق داره هر کاری بخواد میکنه... میخوام یه خونه داشته باشم هرکاری خواستم بکنم... کسی ... دهن کجی ای به اونها که در حوزه اونها میتونن به من هر زوری رو بگن بکنم.... ف.قش ... یکبار یکی بهم یه حرفی رو زد اگه تکرار کنم اصلا به خودم حق نمیدم و میگم اون حق داره هر کاری میخواد با من بکنه... چون... حتی غیرمنطقی باشه... سریع کم میارم.... .. خیلی باید ذنم اگاه و روشن درمورد اتهامی که بهم زده میشه باشه... حساسم... نمیتونم بیخیالم شم..... با یک سوال منظورتون چیه بهتر میشه فهمید... از این که بگه بیادبره و محل نذاره از این اضطرابی میشم... اجازه دفاع بهم داده نشه... اینجور مواقع یک کسی باشه وببینه دارم اعتمادبنفسی به خرج میدم این میتونی هدفه خوبی برام باشه برا پز دادن... ولی فکر نمیکردم ضرره دیگه ای داشته باشه.... انگار یک نگاه کوچولو به شهر شلوغ پلوغ و پر رفت وام ناخوداگاهم انداختم..... فوقش مثله مجتبی نادری ( جالبه من اونو بسیار زرنگ میدونم و رفیقش اونو .... خیلی از این ترسیدنها نرس از کتک خوردن نیست... ترس از متلاطم شدنه درون خودمون... اعصاب خورد شدنه خودمه....وو... خیلی میترسم گیر بده... چون تمام درونم بهم میریزه... خلوتم به هم میریزه... مهم اینه که من تا کرممو بهش نریزم و نفهمونم بهش چقدر از دستش عصبانی ام خالی نمشم.... میخوام برم ولی احتمالا دفعه عد این اذیتم میکنه که نمی تونم با خیال راحت استف... کنم و نعمتی بخاطر نافهمی یک انسان از من گرفته شدو... چرا باید زندگی من و لذت من بخاطر نافهمی موضو ع یک انسان دیگر گرفتهشود... خوب رفتم... یکجوری بشه با ارامش و بدون ترسه درونی از این که هرلحظه بگم منو شرمنده میکنن بتیونم به استفراق بپردازم... می خوام بررم... کمتر هم به این مساله فکر کنم... هر چی با شخصیت خانواه پدری ام میخونه بگن میگیرم... دل گنده نیستم... همه چی با برنامه بره جلو... کسی مزاحم کاری که دارم میکنم نشه... شای... اینها چیزهایی بود که واقعا میخواستم از بابام به من نرسیده باشه... از اون پسره قلبم ریخت... چنان جدیو خشک میگه... میشه منمثله اب=ین لاتا به حرفش اندک تاثیری در درون من و ازار من نذاره... مثله زنها حساسم... نکنه بهم بگن مثله زها حساسه... این پسره حواسش پرت میشه چقدر خوشحال میشم... خیال میکنم هیچ استفراق روانی اصلی ای که باید بکنم نکردم... اگه بدون حامی مرد در بیرون دارم که برم بیارمش اینا رو داغون کنه با اینکه نمی ارمش و ولی همین کهم میگم اخرش برام روشنه .. از الان هم طوری عمل می کنم بی اضطراب که تث اصلا قضیه خوب حل میشه... به یکی بگی می خنده میگه برا یه چیزه کوچولو چقدر از مردم حساب میبره و خودشو اذیت میکنه...نگم یه وقتها.. اصلا این فکرت الکیه.... خاک بر سرت هیشکی اینجوری فکر نمی کنه تو هم نباید فکر کنی... بابا به خودت احترام بذار بگو گور پدر بقیه من به عنوان یک نفر فعلا این تو ذهنمه..... از بعضی گونه شخصیتها خیلی میترسم... مثله اون پسر خوشگله مسئول سلیت... این مثله کودکهاست که تحقیرها در تو اثر بذاره... روش عمو در برخورد بابابا بزرگ درسته...باز تو ازون بدتری چون اون بی تربیتی نمیکنه... هیشکی نمی دونه من چه شرایطه حاوی بی احترامی واقع شدنی قرار دارم..... بچه بودم میخواستم بچه رو بزنم...این گفته برای اینه که خشم کودک منتقل میشه ......... چه خوب بود مثله نادری... حسابی شجریان و اون یارو تو کافی نت بودم.......مرده واقعی اند........... ولی عمو مجیدم... میبینی واقعا دوست دارم شخصیتم فرق بکنه ...رفتم

/ 0 نظر / 7 بازدید