تا مرز ناراحتی مجتبی و حسن پیش میرم.. اینکه گفت پسره خوبی گفتم خوب بود من هم مثل اون بودم... پس..دلم میسوزه برا کسانی که من هم دیگه خودمو براشون میگیرم... اونا چه گناهی کردند که من هم دیگه براشون اقتدار به خرج میدم....اگه همه اینجوری باشن چی میشه.....  من دیگه نباید با روحیه باشم و نه بگم و سفت باشم ... چون باعث میشه اونموقع فرض کن همه اینجوری بشن.... خب من هم تو اینها یه ابی بخورم... پس جامعه به کجا میره؟ .... منم بیام بخونم مطالب مربوط به موفقیت.... برای موفقیت باید خودخواه و یه خورده سنگدل بود... اگه همه بخوان اینجوری باشن که نمیشه.....پس من حداقل اینجوری نباشم....کم میارم... سهیل تو این ورطه سرامده.... همیشه اگه همه بخوان تو یه چیزی تلاش کنن برام مطلوب نیست... نکنه همه برن این کتابای موفقیت و تکنیکهای اعتماد بنفس رو بخونن..... نکنه ممدرضا یه زنه خوب بگیره..... احساس میکنم اگه همه الزلمات بهداشت روانی رو اجرا کنند دیگه نمیشه از دیگران توقع معرفت و محبت رو داشت.... حسن داره بهم اس ام اس میزنه محبت میکنه... نمی تونم ...نکنه چیزی بگم که از من ناراحت بشه.... جامعه ای که توش همه براساس خودخواهی عمل کنند قابل زندگی نیست..... نکنه دایی عباس ناراحت شه از من..... مثلا تابلو مسخرش میکردم حسن رو بخاطر اینکه من راحت بخندم و عیاشی کنم اون ناراحت بشه..... چرا باید دیگران بخاطر لذت درونی من اذیت بشن.... ...من اصلا حق ندارم با بابابزرگ کم حرف بزنم تا نکنه ای... چرا اون باید به پای من بسوزه... هیچکس نباید در راه درمان من اسیب ببینه.....

نکنه دختری که خودش میخواد ارزوی چندین ساله منو براوردهکنه مواجه بشم نباید و نکنه کاری بکنم که از دستش بدم......

خوبی روانی بستگی زیدی به دیگران داره ...اگه دیگران نخوان نمیشه.....ازت کسی مخصوصا دخترا نرنجن.... حیفه ...سرمایه ای که از دست دادی... از اعتمادبنفست خرجکنی بعضی موقعها عیب نداره.... بابا کر کنم اساسه جهان

/ 0 نظر / 5 بازدید