یامروز 14 فروردینه و من در کتابخانه انصار هستم که بین التعطیلینه.. من یه مشکلی دارم بهم بگن یه واقعه رو توضیح بده نمی تونم. ... داستان خودمم بخوام بگم هی شک میکنم که من اینور قضیم یا اونورش.. یعنی خوبم یا بد.. من درونگرام یا برونگرام... شاید همه اینطورین. و انسان نمی تونه بگه اصلا چه جوریه ...من ترکیبی از وسواس و چیزای دیگه سراغم اومده... اینهمه وقته دسشویی میرم تو فلاق هر دفه یه بامبولی دارم. تو میرداماد میرفتم اینطوری خودمو اروم میکردم که نمی شه اگه بخوام به این مسائل فکر کنم که نمی شه اینطوری اگه مساله ازادهنده ای برام اتفاق افتاد هب ود بیخیال میشدم.... دشوی همین ساختمون .. اخه کاریه که پو لخوب نمیده راحت بدون نیاز به بابام بگم دیگه مستقل شدم. میتونم راحت ابشم... چیزیم یادم نمی داد بگم دارم از دیگران برتر میشم یه چیزی باید.. این بانک سامانم میخواد بگه که یه سری تحقیقات یاد بده که خوشم نمی یاد.. من برم خارج بدنبال بیام فکر اینکه من بواسطه ان دیگران ئدو کثیفی دیگران دیگران رو مریض کردم اقاجان من دلم ÷ره این میثم کلا شخصیتش و کاراشو میتونم همه ور زیر سوال ببرم این میثم اومدهخ خونه بخریم بعد من مگفتم حالا هیچی نگو الکی چقدر بازی دراوئرد بعد این مامام به این اعتماد داره بدون اینکه به من بگ میگه بیاد بعد بع بابام کهع انقدر اسلام همه نمازاش مثه هم بعد من تو سرکارا نمی دونن همچین بابایی دارم........... من به زندگی بعد عید چه جوری ادام بدم چه کار کنم.. فکر وسوساسی میاد منم تو ایستگاه نیایش دارم پیاده میشم بعد یه شوقکی داشتم برم خودمو نشون بده اون شوقو بچسبم یا در پی استدلال بودن برای اروم کردن موضوع نگرانیم؟/÷نمی دونم دوستیشون با عمو محسن واقعی یعنی واقعا ته دلس=شم اگفت ب باز خوبه یکی که حزبلی نیست بهشون ویلا بده این حرفو باز میزنن اخه نگا کن من چه حر. یه خانواده بازتر بشن مام بریم مسافرت یه جا که همه میشینن بشینم عید همه میرن مسافرت علی رغم همه استدلالهایی که میاری مام مثه همه میرفتیم اصلا همه اشتباه میکنن.. .ذذ اینکه میرم دشویی دچار مشکل میشوم.. میگم خوب الان ابه که از کونم ÷اچید یه پش تول نکنه حواسم نبوده مدت طولانی این کار اشتباهو تکرار می کردم.. من دارم الان ارهایی میکنم غیر از اسلام نکنه بعدا پشیمون شم رو نمی گم.. این همه تو فردیس ندیدی دنبال =دخترا بودن من بدم بعد.. من الان از من چی میگن پسری 31 ساله که زنی نکرده یه شب نشده بقل یه زن بخوابه خوب معلومه من بهم حرجی نیست من بنده خوبیم اشتباهم نم یکنم بعذدها الان از مسیر اسلام خارج نیستم این هم فصلی از مسلمان بودنمه یه موقع با نماز بودن دنبال خدا بودم و لذت معنوی می بردن الان با روشنفکری کردن تو متن مردم بودن و خدای واقعی رو شناختن و دوری از جزم اندیشی.. دوری از اینکه دلیل نماز خوندنم دلیلش ترس باشه و عادت.. من الان از میثم جلوترم.. اون داره نماز می خونه تا شو بزارن قطع میکنه بلند نیشه میره ولی من از مرحله گذشتم... این جراتو به خودم دادم که گوش کنم ببینم چی میگن... تو اخه این چه روشیه برای زندگیت در پیش گرفتی که فرار کنی از شو دیدین .. حالا مثلا دوبار شو ببینی چه اتفاقی میفته چون خدا گفته... انگار تو با خدا قرار داری من ندارم...

یکی وسواس گرفت یعنی گرفته راه فرار نداره ... ژس اینکه بخاطر 3 4 سال اشتباه تربیت سختگیرانه تنهایی و تربیتی بدون لذت و سر دسشویی رفتن بچه رو دچار استرس کردن اینها باعث میشه که فرد وسوساس درونش جوانه بزنه... دیگه افتاده تو این وادی اگه خوبم بشه بازم تو دایره وسواس هست بیرون نیامده میره بر میگرده... ژس با این ائصاقف ازردواج نمی شه کرئ.. چه راحت مریضم کردن خیالشون راحت شده حالا اومده... الان مثلا من چرا به مامانم نمی گم این میثم به عنوان داداش بزرگتر برا من چیکار کرده یاسر بود نمی گفت اخه بدم میاد ازشون میدتونم کاملا ژیش بینی کنم که رفتارشون چه خواهد بود. کی ننه خاونوادم..

اخه من امسال چیکار کنم بیام زن بگیرم یه فکر وسوسای که بگم اهان دیگه این یکی استدلالات برای اروم کردنش جواب نمی ده اومد سراغت بعد باید برم دختره از ارایشگا ور دارم بیارم.. بعد با خانوادم مثه دوستام نمی تون حرف بزنم چون با باابم هی نه که با کل جامعه فرق دارن هرچب گب میگن ابین چه حرفیه البته این که بگی دهنم سرویس شد شاید ادیب منش هم که یک فرد اینقد خرکی مذهبی ن... خوبه باابمو اشنا میکنن با مقوله رقص من که فکر کنم اخه بابام میگم شاید از دوران جوونیش یادش رفته.. بعد میگه به مگه داشت چی میگفت جدبی میگفت حرف بد نزن مگه انقدر انگیزش چیه ای شاید تو ذهنش اینه بعدا خودش ب.. اینقدر خوشحال میشم میگه بی ادبوو.. میگم باز خوبه دو تا کلمه رو خودش یباد میده .. معلومه اونم به این رسیده که بچه باید یک بی ادبی هم بلد باشه که تو جامعه بهش ف... من الان 7 سال میگذره از اخرین ناستفراغام بعد هنوز دارم همون حرفا رو/...

من الان همیشه اون کاری رو که باید در سن بهتر بود یه قطعه از وجودم که رقابتی هست فریاد میزد که اونو انجام بده باید انجام میدادم بعد بعد مییگفتم نمی تونم بابا همش درس باید 21 سالگی دیگه عشق و حال ژروندشو میبستم تاا الان نبستم ژس همیشه عشق و حال زن و کس دواجبیتر از امتحانات وقتی توجه نمی کنم بهش الان سر بر میاره موقعی که من یه کار دیگه اولویتمه میاد سراغم. دنبال البته اگه کاری باشه که ژول تووش باشده چون یجورایی ربط داره احتمالا به عشق و حال زیاد فکر وسوساسی نمییاد فلجم بکنه.. بلعه اقا این که صبح امتحان دارم میرم امام حسین هی بترسم الان دستمو به یه جا بزنم یا دسشویی برم فکر وسی میاد... خدا میدون... من مظلومم من مورد اذیتم کمک نمی گم کمک بدونین .. اینطور نباشه من اینقد الان میگن چه کار بدی داری در حالیکه من الان جایگاهم نباید اینجا باشه .. نمی دون چه اشوبی درون من برژاست که

اقاجان شما تضمین میدی دارم میرم سرکار رفتم دسشویی شرکتتو ژارک وی دارم بتونم زنمو انتخاب کنم کارمو انتخاب کنم کسی هم گفت و مجتبی گفت نرفتی اونجا که خوب نیست  رو تصمیم زیاد تزلزل نکنم... این فکر که دیگران ور من با مواجههه ها شاید مریض کرده باشم سر ااشتباه در نوع ممواجه دست به کاسه توالت زدم چی میخوای بگی یک کارهایی میکردم هدفم این بود که یادمه یه حالت مجنونی این کار میکردنم هیچی حالیم نبود وحشیانه دست میزدم به کماسه توالت تو چاهم افتاد بعد خوب با اون یه بار مریض میشن دیگه افراد نکنه مریض کرده باشم ملت سرخودخواهای و اینکه با یه روش خاص میخواستم درمان شم یه چیزیو همهمیگن گوش نمی کنی دیگه همه گفتن اقاجون کس مغز درمانگر باید باشهخ دیگه مواجهه ممکنه خطرافرین باشه همیجوری حودت موت نکنه مریض کرده باشم دیگگران ور یه اشتباهی کردم یه سری مواجهه ها انجام میدادم دیگرا ن احتمالا مریض شده باشن.

من  یی روشی داشتم تو راهنمایی تو حرف زدن که چیزی نمحرفمو رک میزدم تو مامان اینا میثم جلومو میگرفتن تعبیر به به ابرویی میکرد با همه چیو بی حییایی میدونن اینو تو گیر دادن به بابابزرگ میشه دیدی هر حرفیو... اینهمهمردم جلو شما ابروشون میره مهمه .. یه برونگرایی مثه مثلا ناصر که حرفه راستوو میزنم ووو بدم لزوما نیست اگه به یکی گیر میدم مشکل.. همون جا من از این خصوصیتم کنار کشیدم.. من حرفی بوجود میاد باید بگن شاید مثه بابابزرگ که همون باعث شد دیگه خانوادمو محیط امنی نبینم برای ابراز نظراتم وو بهشون هم خیلی حرف داشتم ولی دیگه انگیزه و اعتماد بنفسی نمی دیدم که حرفامو بزنم که این باعث شد سراغازی بشه بر این وسوسام از .. دوره نوجوانی مشه جمع بشه ..... ن....... نمی تونم مطالب علمیو دنبال کنم چون میام تا در تنها عال برتریم که برتری در خوندن و یادگرفتن و درس خوندن و مطالب علمنی حال بقیه رو بگیرم وسوساس به سراغم میاد و با مشغولیتی که به اون دارم اذیتم میکنه.......

یکمی که از دام این فکرای ازاردهندم خارج میشم دوست دارم با دیگران حرف بزنم و زحالا زیادی یه کاری که زیادی هم مهمم و ضروری نیستو گیرمیدم... و ارن}ی بیشتری برای میزارم میگم حالا که انر}ی دارم خوب نشون بدم وقتی انر}ی دارم... همین جاست که این جمله منو درایو میکنه باری انجام این کار ...  شاید یه نفر دیگه یه جمله دیگه داشته باشه که اتفاقا اونم منطقیه و راهش با من فرق کنه... ولی من اعتقاد دارم ادما زیادم با هم فرق ندارن... ولی من احساس میکنم تلاش کردم دیگه خیلی فرقام ماهوی باشه نسبت به دیگران

نمی تونم فکری برای ژیشرفت زندگیم بکنم ژس چطور میری درس ارشدو با انگیزه میخوتنم اولا اونجام کنکورو اگه بدون فشار وسوساس میدادم بهتر میدادم الان نمی فههمم در حالیکه وقت.. اقاجان تو حالیت نیست که تو هم مثه جوونای دیگه رابط ه با دختر میخوای دیگه اخوندش میگن این لابد رابطه ای داره

تو مسائل اقتصادی هم همش عقب می افتم .. فرق با یه اشتباه ما اغاز یشه... اونجور که میخوام نمی تونم به خانوادم مفاهیمو انتقال بدم .. رابطم با خانوادم بهتر شده ولی هنزو یه مشکلاتی وجود داره هنوز محیط خانوادم برام وسوسا برانگیزه..

یی  ی خوب من دوست دارم دکترا قبول شم احساس میکنم میتونم فقط این وسط یه مهمون ناخونده هست که دهنمو سرویس مکنه و می تونه هرموقع بیاد متوقفم کنه و اون وسوساسه  ... همچینم اعتقاد ندارم که زندگیم مشکل داره داه ژیش میزررهوو .... من کار ندارم شرایط اقتصادی زیاد شده یک سری عقب ماندگیها احساس میکنم از جوونها دیگه باورم نمی شد به این ارزوهام نرسم. حالا یه سری گرفتاریها مونده که حواسم نیست... مامان من میرم مینویسم تا.. بابا دیشب ژوکیده بودم فلج شده بودم تصور نمی کردم که به زندگی ادامه بدم برم فالق حوصله حرف زدن نخواهم داشت با یکی..... مثلا روش درست که خودم به فکرم رسیده که انجام بدم اینه که برم هی مقالات بخوانم بدون اینکه ببینم موضوعش چیه ..تا اگه موضوعی بحث شد ببینم.. این اشتباهه یا نه و.. چه جوریه...

اقا مشکل شما چیه... یکسریهاشو شما می فهمی یکسری هاشو شما نمی فهمی... من جملات درونیم همش منفیه .. من بدبختم.. من فواقعا تو یکسری جاها اینو امتحان کردم.. تو فالق همه به یه جار رسیدن من نرسیدم.. بابام هم اینطوره.. با هرکی خودمو مقایسه میکنم بدبخترم .. حتی با مجتبی که دوتامون این حرفو زدیم من اون الان میتونه بگه شده رییس یه قسمت همونطور که خوشحال بود.. من اصلا نباید ازاین خوشحالیهای داشته باشم دیگه مج.. این یه اصله که همه از من جلو میزنن .. رفیقام به ارزوهای من میرسن... نمی تونم ج.. اخه تا کی اینطوری ذهنم به هم ریخته باشه .. تا کی عقدمو نسبت به فامیالای مامتنم خالی نکرده باشم.. تازه اینا مشکل نیسد... وا اسفا به زن گرفتنه من... تازه این ژدرمادر هیچ همراه نیستند. تو قضیه خریدن خونه دیدم که اصلا ژشت ادمو نمی گیرن که برو بخر همش رو هوا خودم باید تصمیم بگیرن حامی نیستن... حامی میخوام.. موسوسی هم کعه زیرکانه از زیر ژارتی بازی برای من کردن در رفت.... اقاجان مطلبی که منو کششونده تا در یه روز تعطیل که همه الان ظهر احتمالا تو ساحلهان بیام و درمورد مطالب درونیم بنویسم تا بتونم شاید سال جدید رو با امادگی بهتریو به از سالهای گذشته اغاز کنم ترسی است که بواسطه ی دیشب ژیدا کردم و دیدنم و که نمی توان اداره کنم مطالب را. .... شاید بواسطه علاقه ای که نسبت به مباشحث سیسایب و نامه های موسی اینهادرک کردم بنظرم میرسد که با توجه به علاقه سعیدی به نامه نگاری حضور من در ان شرکت و نقش یه ادم باروتی مانند رو بازی کردن براش می تونست موثر باشده.. ............................... سال جدید مشکلات زیاده اولا مهمترین همه فکرهای وس احتمالا کشنده که یارای مقابله با اها راندارم . بعد هم ه ی بر زمان عقب ماندگی از ع ح نیز هر روز که میگذرد بر درد قبلی اضافه میگردد همچنین مساله ی دیگر .. نحسی 13 منو گرفت و طوری دیشب فکر وسو بصورت مخل کننده جانم را گرفت... حالا اینطوری دارم درم اقا من میترسم دیگران رو مریض کرده باشم اگه بخام روراست بگم... من ایندفعه فکری که اومد نه بواسطه ی مریض وبدن خودم بلکه بواسطه ی مریض یبودن همه میدونن ان خوب کثیف میگی خوب ژس چرا رادید تلوزیون یا اینور اونور نمی گن مبادا مثلا کسی دست بزنه به کف دشویی من میگم که نه عیبی ندار من دست وگرنه اگه همه گیر میشد میگفتن که دست نزنین.. یه موقعهایی میاد .. من دوست ندارم با علی اینها ببرم خارج با ممدرضام برم کهه اهل دختربازی نیسنت حالا اون شانس ما میشه... من مشگل دارم دایی مممد بابا سالهاس دارم اذیت میشم من میخوام با خیال راحت برم یه خونه بخوابم

/ 0 نظر / 3 بازدید