نمی دونم چه جوری نوجوونیم به زمان الان شیفت ÷یدا کرد... واقعا گذشته بی هیچ دستاوردی شاید اینقدر نباید درباره گذشتم با این تعابیر یاد کنم..... شاید از سختگیریمه که اینگونه از این سالها یاد میکنم... ولی باید یه جور دیگه

دیگه به اینج رسیده من بای ذهنم ریخته بهم شلوغ بابا اخه دیگه میخوام دیگه خس با ابول برم بکن... اگه بک این فک ر وسی از بین نمی ره ... خوب راست میگه دیگه خسته شدم ...اخه بسه دیگه چقدر عقب بمونم... اینطوری که باه همه باید دعوا کنم مگه ... من اب خوردم تو ماشی از شیشه اون با لیوان من خورد یا من با لیوان اون خوردم... اینق... از این نگرانم چه بیخیال شدم زیاد مواظب نبودم من از لیوان اون نخورم.. این همون نگراینمه ج بکنم یا نه همینجوری ادامه بدم... اخهع به مریض شدنش می ارزه و از این حرفا که دورا ن دانشگاه اشتم یکم بیخیال شده بودم دوباره و... چون احساس میکنم دیر شده

/ 0 نظر / 7 بازدید