روز 5 فروردین.. الان فکر کردم من 2.5 دارم میرم فالق شرکتی رفتم که چیزی ندادم.. از ی هم عقبترم اون که میره جهاد میگن بیا این لیسانسمو بگسیر.. من دیگه میخوام از این فاز بیام بیرون عصرها بدون حسرت برم کنار ساحل.... میخام به کسی هی حسرت نخورم یه دقه نمی تونم برم تو خیابون

میخواستم یه تغییراتی تو خودم بدم... چقدر مقاومت میکنم که نگم این جملع رو... هر کاری میکنم میدونم جمله اخرم چیه یه حالت شکست خورده گرفتم البته تو همه کارام اینطور نیستم... این ها ناشی از ون اختلافیه که با خانوادم دارم.ارتفاع ما به ارتفاع والدین مان نیز بستگی دارد؛ اندکند کسانی که شجاعانه از محدودیتهای اجباری خانواده هایشان عبور میکنند و بدون عقده ، مردان و زنانی دیگر میشوند

منتو خودم میذدیدم که عسگر اولادی بشم ... ولی خوب دوراه 17 سالگیم چه جوری بود با انبوهی از چراها از خانوادم ازینکه چرا اینقدر منو ساده بار اوردن... و بعد هم اتینکه من هنوز در حسرت ک هستم... باورم نمی ... هی بیاد هم حل شه فکر کنم خودم چون دوست دارم این جمله رو تکرار کنم نزارم .

/ 0 نظر / 3 بازدید