لحظاتی رو تجربه کردم که میتونه تمام فکرهای اذیت کننده و فراهم کننده نگرانی رو در من از بین ببره... معجزه ریش برای من... ایا خدا هم همینو میگه... مهم اینه که تو مردم منو به عنوان یه چیزی بشناسن... حتی تو دلشون... بابا حداقل تو خیابون نگاهم کنن... مثل یاسر حزباللهی.. ترسیدم از اون موقعی که چون مثل اون خوشتیپ نیستم خیال کنم جای اون هستم  و محلم نذارن ضایع شم... سروش... از ریش خوشم میاد.ووو سعید باهام دیگه حرف نزنه... بگن اینم از امکانی که هر کسی میتونه براحتی ازش استفاده کنه استفاده کرد... حسادت کنن به زرنگیم... بسوزنو.... از ... همیشه خیلی موقعها میتونستم خیلی بهتر باشم و ولی نمیشدم چون فکر میکردم به من حسادت میکننو.... اینو به یکی بگم خندش می گیره... به زنم تو رختخواب داریم میخوابیم .... شخصیتمو پیدا کردم... میگفتم لابد همه میتونن ان راهو برن لابد نمیرن.. نامردی من حز.. بشم و برم... تو دلشون به من اه نگن ... سعید.. یه حالت عجیب... از روحیه بالای من حسادت نکنن... نکنه یکی بیاد بالای من... برنامریزی باید خوب بشم... طبق خدایی ... پس خیلی مواظب کارم باشم... دیگه تو انجمن من برا خودم یک نفرم... بقیه هم برا خودشون... دکتر شیری ... ننه همه روحیه دکتر شیری رو میبینن بخوان مثل اون شن... چوناز این بهتر شخصیت وجود نداره... ... دوست دارم بی سر و صدا به کارم و به ساخت این شخصیت بپردازم... بهم خیلی لذت داد... خوبیه توش... ترس توش نیست... این... پس فکر اب موتور و زمین که حتما خلاصه یکبار در ازمستان انفاق می افته ایدزی ای به دهانه من بخوره چی... ایا خوشی ها و خبرهای مسرت بخش درونی و سرور انگیز خودبخودی میتواند افکاری که تابحال به انها فکر نکرده ام را مورد حمله قرار دهد و از بین ببرد.... فکر موتور اب زمین می پاشد.. واقعا دلیلی برای اینکه بگم نه صادق جون راحت باش امروز ایدز نگرفتی.... راهیه دیگه... یه دلیل اومد به ذهنم یه کمی خنکم کرد. با اون شخصیت تمام دایی حاج محمود و اقا پوست شور و پشتوانه ای عظیم از کارکردها و دستورالعملهای اینها رو در چنته دارم و هیچ جا م نمی ارم و میتونم بازیشون کنم.... مهم میره تو دایی حاج محمود نداشتن ترس از اینکه گیر بدن بهش ... خودش هل نمیشه....... ایا حل شد.. فشار میارم بخودم تا حلش کنم.....و... من فکر نکنم... شاید الان بتونم بیخیال شم ولی کاملا نیس...... بگم بابا این مسائلو که ما قدیمی کردیم... بدو خوب شو... عجله شروع شد... به معایبش فکر نمیکنم... کم توجهی افراد و خودشونو گرفتن دیگه اذیتم نمیکنه جون میدونم من تو خودم چیزی دارم که اون نداره و با دهن کجی درونی بهش تو دلم میگه عیبی نداره تو از رفتار مقتدرانه درم قابل من لذتبب ر.. من لذتهای بزرگتری از تو می برم.....برام زیاد مهم نیشت و... لازمهاون شخصیت توانایی داشتن در چیزهاییه که دیگران که جز گروه شخصیتی من نیستند نیز تحسین کنند.... بگن بابا این همون کار مارو کرده و شخصیته دیگه ای داره.....    لازمه ارشد در رشته خوبه... بابا این همه سال ۵ سال دانشگاه حالم خوب بوده و احوالاته خوب مترصد تموم شدن بحث لیسلنس بودند تا خودشون رو ازاد کنن................ میل ازاد نشده من جنسی نبوده بلکهاین شخصیت حزباللهی جنتلمن بوده که تمام دلایل منتطقی برای بزیش توسط من در ناخوداگاهم وجود داشته و لی به دلیل دلسپردن به اشخاص رفیقها کاملا سرکوبش میکردم تا نکنه بازی کنه... چرا نظریه جدید... میل ازد نشده... خدایی بودن... همش ذکر گفتن ...مثل بچگیهام شدن..ارام بودن/... خود را در موقعیتهای مختلف تنها ندیدن...احتمالا از قران صحه هایی بر حرفای من باشه.. کاری نداره تحمل و مهار دیدن یه دختر خوشگل و گفتن اینکه بابا ولش کن..... اصلا مگه میش شحخصیتهای مختلف داشت... هر شخ. بجز شخص.... مورد نظر خدا باطله... ممدرضا همش از من جلوتره... نک کسی باخبر بشه... انگار یک معدن طلا کشف کردم... زیاد غصه ندارم یه خورده هم از دست بدم.... خود تولیدی داره..کسی نفهمه...میخوام تعجبشونو با دیدنه نتایج ببینم... این برق اعتمادبنفس و ان کردن مردم رو تو چشمشون ببینم.... چه خوب شد دیروز به سعید خدمتلو محل نذاشتی... به من چهووو  ... اون به این مراحل رسیده و رد کرده و خیلی بل شخصیت جدیدش به مراحل عالی رسیده...حالا تو هم باید چیزی بشی ... نه اویزونه اون.... من وسواسو در این میدونم که میلی رو ازاد نکردی و خودت هم خیر نداری ازادش نکردی... یعنی یه وقت پیش خودت میگی اخیش بیچاره اون می.... چه گیره میخواستم عصبانی بشم...  چرا باید اینقدر اعتماد بنفس داشته باشه که بتونه راحت بیاد بگه... زیاد ناراحت نشد... چون میدونم بیرون از این موقعیت مواردی دارم خوشحال کننده که این ازش هم خیر نداره... فقط امیدوارم که برای خشم منو براوردن امده باشه و نتونسته باشه و من با خونسردی تونستم باشم لجش رو دراورده باشم... نکنه خیال قدرت بواسطه من ورش داشته که  ) با خوشگلی لعتماد بنفس گرفته و میتونی دز زمینه ای معنوی نیز هم پیشرفت کنه (....     باهاش صحبت منطقی کنم... نزنه منو و نگه برو... خب اون موقع من چیکار میکنم.....این غصه ام میده که چرا من باعث قدرتمندی یک نفر شدم....... ترسه شدیدم اینه که بهم یک تذکر بدم و من دلایل خودم رو که خیلی ریزبینانه است نتونم بدم... افراد که زبون ومنطق از من کم میارن... به زدن و تهدید هایی که روحیه زنانه منو ازار میده رو می اورن....... ولی دلایلم هم نگم خیال میکنن که من که با هالو طرفه و پررو میشه... خه نمیدونم چرا یه نفر بواسطه من باید لذت ببره و اقتدار بیشتری رو نسبت به تجربه کنه.... بابا میزنن.... مثله مساله راهنمایی رانندگی که داشت میزد... میدونم میشه اروم گفت ولی باز احتمال داره که منو بزنه  یا جمله ای نامتعارف بگه.... چرا این پسره کیکش سعید قرباننزادو تحویل گرفتم با کاری که با مازیار کرد... این قدرت و انژی رو داری که سر موضوعات بحث کنی... عمو چرا باید بتونه نظراتشو براحتی در فضا پخش کنه... فدا شب موقعیتی خو.... اخه تو مگه مرجعی مناسب رای تشخیص علمی بودن یا نبودن هستی .... اگه یه حرف منطقی باشه می پذیرم.... همین هی پذیرفتنهای الکی از دوستان که بر انها شبهه داشتی و اخلاقه تو اینه که نمی تونی بیخیال شی همش شده خشم تلمبار شده و فروخورده.... اولویت را در کار اول بذار با دلایل منطقی ارائهکردن... شاید احساس کنن که من نمیتنم ادم سازگاری باشم... جلو یکی سر تسلیم فرود بیاور جلو سیاح نیار...من حق دارم یک کاری که به من محول میشه یا تهمتی که به من زده میشه برای جلوگیری از انباشته شدن خشم در سالهای بعد سیلیه محکمی بر گوش اون بزنم.... از بعضی مردم بعضی موقعها خیلی اعصابم خورد میشه... همون حالت جای دیگه شاید نشه.... اگه مثلا یه زنه جدید بلند کرده باشم....  بیضم قلبج ناشل شد و دستوری در ذهنم داده شد که می تونی به این مسائل فکر نکنی از ترس اینکه مبادا با فکر به این مسائل و خشمهایی که بعضی موقعها نصیبت میشه خودتو پررو کرده باشی و هر کاری کنی نتونی جلوی خشمتو بگیری... یعنی از یک طرف می ترسم به میلم فکر کنم و علاقه ام رو به ازاد کردنش ببینم.... با چاقو یکی دو نقر رو بکشم.... می ترسم تو یکی از این دعواها سالم بیرون نیام... باید یه یکی دوتا انقلاب داشته باشم... میترسیاز این حرفا بزنی....... باید همین امشب یکی شیلنگ بنزینو ازت گرفت هر چند از این پسر لاتا بود بزنی اول حداقل بگی بعد بزنی تو گوشش... هی به خودت میگی اقاصادق ترخدا بیخیال شو.....این میثم اصلا نمیذاره ... خیلی المنی ام... بابا بیخیالو اینچیزا رو نداریم... کاشکی تو درس یه خورده کار درست تر بودم که میتونستم ناز کنم . قریش ویریش بیام.... یکی یه حرف بهت میزنه اون حرفی که تو ذهمنه بتونم بهش بگم... راحت... اینقدر خودتو پررو نکن... این درو باز نکن... امروز یه دعوا میکنم... اطمینان به خودم میدم که صادق جون ترخدا بیخیال چند تا دعوا تو این چند وقته کردی بسه دیگ.... میخوام هر جوری شده یه جوری بیخیال شم... نکنه باید ازادش کنم تا خوب شم...... بعضی موقعها دوست دارم با چاقو مردم تو کوچه رو بزنم.... با دوستان در صورت کسشعر سریع زنانه و ممدرضاانه محل رو ترک میکنم....اولویت دیگر حفظ دوستی .... بارک ا.. تو این چند وقته خشمتو از بابابزرگ با حرف نزدن و کم محلی باهاش خالی کردی... پشیمان نباش و احسنت به تو... من از کسی خشم دارم  از او دوری میکنم.....بارک ا... میگن این روش دختراست.... خشمتو خلاصه با یه شیوه ای نشون بده به طرف که خیال نکنه خری نفهمیدی... کارت با یاسر هم بسیار خوب بوده... مهم اینه که تو از یاسر خشم پیدا کردی و خالی کردی... بااب دایی ممئ با همین روشها به این جا رسیده... تازه تو هم از مجتبی باهوش تر و سفت تر و با انگیزهتری... تون خنگتره... روش دایی ممد رو در پیش بگیر... وای یه لحظه فکر کردم بهش دل میدم چقدر حال کردم... یعنی میتونی بری پهلوش و باهاش مشورت کنی... نمی ترسی از این که زن بشی بعدا بعد با چه رویی تو چشمش نگاه کنی... بعد مثلا دیگه چند وقت پیشش نری یک تضطرابه جدید بوجود میاد... با این حرفا که من باید خیلی عوض بشم... این باعث کارهایی ازمن میشه... اینقدر لذت فاعل بودمن برام بالا خواهد بود که دیگه به مفعول بودن کمتر عنالیتی میکنم........ تازه میشم مثله بچگیهام... اون موقع هم یادمه اون شخصیتم اذیتم میکرد.. ازش بدم اومدکه ولش کردم.... یه سوراخهایی داش... شاید الان مزیتم  این باشه که اگاه ترم و خیلی اون سوراخها بواسطه مرد شدن اشکار نمیشه...... بادیگارد داشته باشم.... بعد یه هویتی دارم که میتونم در مواقع لزوم گل از گلم بشکفاند وآن بچه مولوی بودن اسن... برم حتما بی سر و صدا ورزش رزمی یاد بگیرم... همه نرن بلد شن .. دیه چه فایده داره... نه بابا الان همه ایشاالل ه بلد نیستند... .... تازه یه احساساته جدیدی رو دارم تجربه میکنم... همچین چیزه عجیبی هم نکنه نباشه.... فقط فکر میکنم یه زندگی با کلاس بالا شهر با یک زنه ناقص نه و کامل و طبیعی روبرو هستم... قیافش خاص هم نباشه.....زن رسمی

/ 0 نظر / 5 بازدید