خیلی رذل بودم و هستم... بعضی موقعها دوست داشتم دز رذلی تا اخرین درجه برم...  اصلا باورت نمیشه باید درمان بشی... مسلمون ..اگه ایمانه واقعی اورده باشی باید اولین فکرت و تمامه فکر و ذکرت درمانت باشه..... شرایط مناسب دیده برای تبدیل به امیر کهف مرا خوشحال کرد و موفقیت را دیدم... بجای این همه استفراغ ایمان بیار و وسوسه ها رو تو خودت از بین ببر. ...بیضم تکون خورد.... مریض روانی هم باید اعتماد بنفس داشته باشد ... تابلو بگو مریض بودی همه بفهمن ... نترس از اینکه واقعا خوب نشی و و مجبوری خودت خوب نشون بدی.... بعد اگه تو رو ادم حساب نکنن.... تا اخر بعنوان یک مریض تو رو میبینن.... خونه میمونم و گناه نمی کنم.... اخجون یه جایی برای امتحان.... اخه نامردیه من موفق و خوشحال بشن و دیگران از این استفاده نکنن...هر کس بگه با من که خودم میدونم حالم خوبه... حالا اون فکر میکنه من حالم بده ... نه نامردیه.... وقتی فکر میکنه من حالم بده نباید حالم خوب باشه.... خودتو نباید خوشحال نشون بدی اونی که از من ایینتره ناراحت میشه... نامردیه.... بگم ما ۵ میلیون بردیم... گور پدرشون حسودی کنن.... نباید حسودیه دیگران رئ برانگیزم... گناه دارن رنج ببرن... نباید بر هیچکس رنج بسونم و ولی بر پدر و مادرم بزرگترین رنجها رو رسوندم.... برعکسی باورهای درونیم در همه جا و پدر و مادر ... برم دکتر خوب شم منو به عنوان نمونه نشون بده.... انگیزه پیدا میکنم.... تحت فشار میشم که باید همیشه.. اصلا حق نداری بد باشی ... جوابه گروه رو چی میدی.... حالت بد شد برای اینکه دکتر اعصابش خورد نشه نشون نمیدی.... یعنی برا نشون دادنش هم اضطراب داری..... خب نمی تونی بخونی طبیعیه ...ب .. با این همه فکرهای اذیت کننده نباید هم بخونی اگه خوب بشم براحتی میتونم جبران کنم و اون جوری که دوست دارم در عرصه درس خوندن جولان بدی و در پس زمینه ذهنت بقیه رو ببینی که الان بیکارن و تو داری تلاش می کنی... نامردیه... درس خوندنی که برای حالگیری از بقیه باشه و انگیزش این باشه بدرد نمی خونه و کاری که کاملا خدایی نباشه انجام ندی بهترهو... انگیزه نمی مونه... ولی یادم میافته تو زن گرفتن برام مفیده انگیزه پیدا میکنم... واقعا یه حالتی باشه که میدونم در اخرش به یک لذت جنسی می رسم براحتی میتونم اینکه ذهن خداییم جلوشو میگیره رو رد کنم و توجیه کنم.. ولی لین که یه جنده رو بیارم خونمون رو اینو نمی تونم انگیزه کافی بدهوووو چون میگم مریض میشم.... پس چرا تو خیابون همه رو که میبینی میگی کاشکی با این سکس داشتم... درحالی که میدونی اصلا جرات این کار رو نداری....پس خودتو میبری تا لب چشمه و خودت هم خودت رو بر میگردونی... ... نکنه فکری که میکنم به عمل تبدیل بشه..... نکنه این که میخوام سکس کنم واقعا برم بکنم... پس فکر هم نکن... من .. به علیرضا انگار ربطی نداره...... شدت برخوردم... خیلی سکسو سخت میگیرم....... بابا غیبت بدتر از اونه.... بخاطر خانوادمه که مهمترین مساله براشون حجاب بود: اون تاکیدی که خ... اصلال مگه میشد با خانجون تلویزیون دید...)ئ خوب شد دیگه خونش نرفتم... بابا حق با من بوده تازه دیر به این کار اقدام کردم(...... مساله سکس خیلی بیشتر از اونی که باید قبیح باشه قبیح دانست دونونده شد به من.... دهن پدر مادرتو سرویس کردی این بدتره یا سکس... واقعا به این مسائل اصلا اعتقاد ندارم... دیدم دارم با بابام میخندم...دیگه ام از این نمی ترسم تو جلو مردم منی که جلوی اینا قدم یکی بیاد ضایعم کنه و من هیچی بهش نگم و ضایع شم... چه دعوای مفیدی کردم.... مساله این دختره... ترس از اینکه من کاری اشتباه کرده باشم... البته مبگم هی خودم رو راحت میکنم که من نمی دونستم که این قصد ازدواج داره... فدای خودخواهی من نشه....این مرضم هست معلوم نیست ) هی از خودت تعریف کنی انگیزه برایس بهتر شدن از بین میره .. چون تحساس نیاز دیگه نمی کنی )......مریضه ... تواین اضطراب نیفتاده بود.... بعضی موقعها فکر میکنم که خوبه از پسرا بدش میاد... خیلی جنبه داره.... مثلا یادمه این فکر اومد تو ذهنم که به پدر مادرش گفته  ... گفتم خوب پس فردا اینا اومدن در جریانند و می دونن که من کار خاصی نکردن... که زیادی عاشقش کنم.... ولی ممکنهنفهمن من حرف سکسی زدم.... اینهمه داغش کردم.....اخه هیچکس این کارو نمیکنه... به یاسر هم بگم نکنه این کارو بد بدونه....( خونه دایی عباتس جواد نرفته خیلی این برام از اون جوری که بیان داشتم بیشتر تعجبم رو برانگیخته بود....)...اصلا شاید من خبر ندارم و این کار اخر نامکردیه... یکجا تصادفا این مساله رو از زبون یکی بفهمم..... اونوقتی که یادم رفته حالا بیا و .... هیشکی نمیدونه... مثلا تو عروسی که همه فامیلها هستن... چه اضطرابی می گیرم... نیاز به تنهایی دارم.... و دیگران ... جلوی خودم راهی برای تنهایی نبینم.... مخصوصا تو ارتباطی باشم که من هم توش سودی نبرم حالا بیا و درستش کن.... برم تو ماشین.... هیشکی پیدام نکنه ....  زنگ بزنم ازش التماس کنم که بیخیال شو.... خیالم راحت باشه که تو خودکشی نتمیکنی و تقصیره من بیفته.... بخاطر رفتارم عامل خودکشی یک نفر نشم... با ندانم کاری.... نکنه تا الان شدم.... نمی دونم چی بشنوم خیالم واقعا راحت میشه... دلداری میدم .. هی میخوام از نوشتن فرار کنم..... اونموقع جالبه این فکری که الان اینقدر قویه چرا نیامد ) کلاسها و جلسات منو با فاصله بندازید... پارسال هم می(.... تا این مشکل همین یه دونه فکرم حل نشه خوب نمیشم... میگم نه چیزی نیست اینهمه افکار مزاحم رو رد کردی این یه دونه که چیزی نیست.......یه چند ثانیه فرار کردم... نمیشه جبران کرد...بذار شب قشنگ کارتو انجام میدهی........ به اون همه افکار... به اون همه موفقیت ها داشتی فکر کن و قران با علاقه ای که خوندی و شادمانی ای که بهت دست داد... و اینکه از راه رفتن و از نحوه قیافه ای که برا خودت گرفتی ) اصلا باورم نمیشه بواسطه دیدن چند تا عکسه که حال خوبم بهم ریهخت... یهعنی برای اینکه اون حالت پایدار میموند باید هیچ گناهی نمی کردی.... نمیشه (....اونا رو نیگا کن ...حالا یک فکر مزاحمی اومده.... تو که اخه با این افکار مزاحمت بیشک نمی تونی جای یقینی باشی پس از اون پایینتری و دیگه سرتو بیار پایین و تواضع کن جلوش بگو اون برتره و دیگه لازم نیست حرص بخوری الان با شرایط من اون همین امکاناته درونیه من رو داشته و (... بابا اخره این حرفا خیالم راحت میشه از فکر مقصر بودن در ... نمی دونم دقیقا فکرم چیه... فقط می دونمم یه فکر مزاحمه که با فکر بهش میدونم تلخه .. نمیتونم دقیققا بیان کنم... چرا میتونم... نکنه از این که من باهش گفتم نه بعد از اینکه زرنگانه هم میخواستم باهاش سکس داشته باشم .. خرش کردم....و ولش کردم  و خودش رو بگکشهوو... خب تقصیره منه؟ ....به یکی هم جرات ندارم بگم چون نکنه تصدیق کنه... اون موقع میگم بیا دیدی این ندای درونیت در مورد مقصر بودنت راست میگفت... بقیه موارد هم راست میگه.... پس وای ازین ببعد... .. حل... خیالم راحت نشده ها .. بلند نشو.....انگار واقعا حق دارم فقط به فکر خودم باشم.... انگار لازم نیست به فکر دایی عباس باشم... بابا خودتو بچسب که حالت از همه همه همه همه همه همه همه مهمن همه همه همه همه همه همه همه همه همه مهمه بدتره....اصلا برام کاملا برای حداقل تا یک ربع اینده که کاملا غیر متصوره که بتونم از شرش خلاص بشم...... فقط یک چیزیه که اگه دلیل هم بر رهاییش پیدا کنم انقد رحول و حوش این فکر اضطرابی شدم که میگم اینهمه اضطراب بهم وارد کرده  ( باید باید باید باید باید تو این مقطع فعلی درمان بشم... وگرنه بیچارم بعدا... میشه ۴۰ سالم... اتون موقع باید درمان .بشم... یعنی جایی هست که می تونه کاملا درمانئ کنه... بابا همه مشکلات روحی دارن...).... بااب من یک استثنایی ام.... چرا اینجوری میکنیددد........... وقتی میبینم هنوز مادرم خیال میکنه من دارم ادا درمیارم .و مشکل روحی من یه نقش بازی و لوس کردنهو خیال می کنه من از اونام که تحملم کمه وگرنه هموم مزه هایی که از اضطراب خودش تحمل کرده من دارم میکنم.... اینجا است که میخوام همشونو خفه کنم... با حرف که نمی تونم فکرشونو عوض کنم با زدن و یقه شو گرفتن...... بابا وقتی میبینم اینهمه تلاش میکنم تا مریضیمو بهشون نشون بدم تا در درون برای درمانه من بسیج شن من اینده برام مهمه... حالا وقتی میشه نگرانی منرو در مورد خونه با ساخت خونه بابابزرگ برداشت و اونها برنمیدارن..... بهترین راه تخلیه خشم رو محل نذالشتن به اونها میدونم.... اگر دسته من بود هرشب میزدمشون....بابا من از یک سرطانی هم حالم بدتره... درسته هیچی نمی بینید... ولی برای یکبار که شده این غرورتونو بذارین کنار بیاین زانو بزنین ۱٪ احتمال بدین حرفه من درست باشه.... ای کسکشا من که متیدونم هیچ ترتیبه عمل نمیدین....پس کیرم دهنتون .. این خشمها در من بوده در حالیکه خیال می کردم هیچیم نیست ....  اقاجون من چقدر می گفتم از حمق بودن بابام و در عین حال اعتماد بنفسشو که بر پایه این حماقته بروز میده لجم میگیره.... کسکش کونی احمق میگه که من بچه دیگه هم داشتم.... خب کونی معلوم میشه اصلا اینهمه من گفتم مریضم ... باباجون دارم رنج میکشم... با شما فرق دارم... خیال نکنید حالتهای بد روانیم مثله شماس.... اه به پسره میگفتم بااب دهن مار و سرویس کردی.... خشمش هنوز توم باقی مونده....میگه ..... اونجا خشمم از پدر مادرم بالا می گیره که میبینم و احساس میکنم که اگر در بیرون از خانوادم مطرح کنم حق رو به من میدن.... بابا همه پدرمادرا اینجورین...... ....  ... .. .. .. .. .. نکنه پدر مادر وسواسی که سواد ندارن و فهمشون از این ها بالاتر درک کنم چقدر اعصابم خورد میشه...کاشکی یک حامی با فهم و شعور داشتم....درک میکرد که من مریضم... پدرومادرم تا ۳۰ سال هم باهاشون حرف میزدم هیچی در درکشون نسبت به این بیماری تغییر حاصل نمیشه....تنهایی......تنها .... اصلا حال ندارم بنویسم... خیلی سخته.... خوبه کار سختیه...انگیزه پیدا میکنم اگه انجام بدم...خودم به خودم کاری که برام احساس کردم سخت بود انجحام دادم........ کاری که کمتر کسی میتونه بکنه... ببین تو دلت حقو به خودت بده... هیچوقت به خودم حق نمیدادم..... اینا یعنی یکبار شده دلشون بسوزه که من هیچ لذتی نبردم... جوونای دیگرو ببینن و دلشون برا من بسوزه.... حامدو ببینن بگن بیچاره صادق تا این سن اگه خودش راست (بابا اخه نمی فهمن) بگه همش فکر مزاحم داشته.. هیچ لذتی نبرده........ اگه دیشب دعوا میکرد چقدر لجم میگرفت... باز تاییدی بر درک نکردن اینها از بیماریم که اولین قدم حامی بودن برا منه میشد... ولی خودمونیم مگه اکبر اقا  ( اینا که جلوتن مثل اقافرجی اگه حالت وسواسی نشده بودی الان تو مقامی بودی که اینا تخمه حرف زدن به تو رو نداشتن و تو رو بالا و برتر از اون میدنن و این اعتماد بنفسو نمیدین و خودشونو کوچکتر از اون میدیدن که تو رو راهنمایی کنن... )...واقعا لذت شادی مهمونی رفتنو دختر قهرمانی داره میبره.... اکثر از اینکه فکر کنم واقعا افراد دارن لذت میبرن میکردم... اصلا نمیتونستم واقعا بگم که اون یاروو داره همون لذتهایی که تو مزشمم یادت نمیاد دراغه میبره... نه ایشالا که با مشکلی روبرو میشه و یا لاان هست که از زنش لذت نبره..... وقتی خوب شم تغییر و در من میبینن....میثم هم اومد کمکت کنه.... هیشکی به فکرت نیست.... نمی گن کار نداره این.... ...معمولا همین جراته دیدنه ثمره رو نداری....میگی حالا بذار بعدن... جراته دیدن خوشحالی رو نداری.... خیلی امر معقولی برام ها... می گم خوب خسته شدی بزار بعدا.... حالا وقت هست ... به هر عاقلی هم الان کنارم بود باهام موافق بود و حق رو به من میداد...این همه خشمها رو حل میکنی تازه هی تولید میشه.... الان من بگم پولو بنامه من کن اینها هزار دلیله قانع کننده میارن که نه این کار اشتباهه... اخه زن کسه یعنی باید اینو بگم ... هر چیزی رو باید بگم که اقا جون من نییاز به اعتماد دارم...... تو خودت نمی فهمی... شاید اگاه بشن... بعد چند وقت... نمیشن.... چون اونها در جامعه جایی برا خودشون میبینن ( میگن حرف بزن ولی در عین حال هیچی رو هم قبول نمیکنن).... باسه اینکه میام پهلوت خلاصه یک چیزی از دهنت می پره که موجب ازاره روحیم میشه... من هم که نمی تونم بزرگتری جوابتو بدم تنها اسلحه ام دوری کردن ازته... بارک ا... بابا حق با تواه.... شاید دکتر هم تصدیق نکنه....البته مثل عمه ناهید شدم... شاید مصداقهای دیگری هم اشته باشه ::::::::: جواب به خانجون و بابابزرگ))))........این حرفا رو بزرگتر از مشکل فکر  درباره اتفاقی رخ داده میشه که نمی دونم چیه دقیقا ولی تماما تقصیرو به گردنه خودم میبینم در مورد مریم میگم، دیدم.......... ولی وای وای انگار کار من هم واقعا اشتباه بوده... توهم نیست... به واقع انگار اشتباه بوده...از کجا بفهمم واقعا اشتباه بوده.. یک فحشه دختری در فروم رو ببینم... بابا بفهمم که کار خفن و نامردانه ای کردم خیالم راحت میشه.... خب دیگه به ارزوم رسیدم و یک کارنامردانه کردم.... همون چیزی که لابد می ترسیدم انجام بدم... حتی بسیار مواظب بودم که یک دونش هم انجام ندم... چون یک دونه هم انجام بدی بیچاره میشی ربطی نداره...الان با هام حرف بزنم سریع جواب میدم نمیگم نه....یه خورده گفتم خوب شد با خواهر ممد رضا ازدواج نکردم... حیفه اول خوب بشم و یکخورده لذت خودم شدن رو ببرم... این کدرهایی که رویم نشسته رو بردارم... اسلام حقه... خوشم اومد از پیرمردای اخوند ریش سفیده خوب قدیم تهران.... ذهنم میاد بالا ترسام و یادمه بچگیهام تو ذاتم چیزی بود که براحتی حل میکردم... نیاز ..........بابا این کثافتها رو از رو خودت بردار پاک شو و یه کاری کن پاک بمانی نیاز به یادگیری روشهای نترسیدنو موفق شدن و اینها نیست.......... خیال می کردم این حرفا واقعیت نداره قبلا ::: ـــــ زمین وجودترو خاک خوب بریز شخم بزن حالا توش هر چی بکاری در میاد سریع نیاز به ۲۴ ساعت مراقبت و ... اگه خاک گند باشه کود نداشته باشه بخوای یک چیزی از توش در بیاری خود تم بکشی هر ۲ سال یک چیزی در میاد... اینجاست که دیگه .... بهش فکر نمی کنم وگرنه هنوز می ترسم از عواقبی که بخاطر مساله مریم و عاشق کردنش (  آخه خودم می دییدم زیرکانه دارمن یه کاری میکنم عاشق بشه) و بعد نامردی کردن و ولش کردن... من به مطامعم رسیدم و اون این حس در من بوجود امدنه که میتونم یکی رو عاشق کنم.... به خواسه هام رسیدم....به من چه می خواست زرنگ باشه اونم به یه چیزایی برسه....باید ادامه دار باشه... هی قطع کنم فایده نداره... میترسی بگی.... حقیقته دیگه....اون چیزایی که منو میسوزونه احتمال باید بدم حقیقته ولی در صورتی که خیالم راحته که من اون چیزو ندارم نیاز به ترسیدن نیست... بابابزرگ انگار خیلی خوبه...یعنی ۶ ۷ تا چیزی که نشانه خوبی رو همه هم میگن در او میبینم.... ...  حوصله وجود نداره به حالته مخی که بهش عادت کردم بیام بیرون.... خیلی اجر داره.... بابا توبه راحت نیست.... اینجا تفاوت فهمیدم چرا به توبه کننده اینقدر بها میده ... پس همه برن گناه کنن بعد توبه کنن..... اخه هر کسی نمی تونه توبه کنه.....بره گناه کنه... رنج توبه رو هم باید ببره....  خیلی چیزا بوده و فکر نکردم و در حق اون موقعیت که باید در من اضطراب بوجود بیاره نامردی کردم و فراموشش کردم... ولی اون منو ..... بعدا که مرحله راحت شدن از فکر کردن بهش رو پشت سر گذاشتم از لاکش امدم بیرون دیدم گه واقعا هم اسیرش نشدن حق بوده...... یعنی مردم هیج کدوم یه همچین موردی نداشتن که .. حتما باید الان پس مضطرب باشن...نکنه دارن با نامردی... اصلا سکس کردن نامردی در حق زنه و خودخواهی مرده......... وجدانم اجازه نمیده اون رو ااذیت کنم... مگه چه گناهی کرده که مورد و وسیله ای برای خواباندن مطامعه درونی من باشه.... چرا باید اون ان من بشه... من در خودم این حق رو نمی بینم که که بتونم .. خودم رو جای اون زنه میزارم چه حالت بدی بهش دست میده... اگه خودم بودم.....می خوای اینجوری کارترو با دختره توجیه کنی... اصلا حالتی که بهم دست میگم همینه و جز این نیست.... اخره همه چی میدونم اون حداقل تکلیفی که بر دوشم خودم گذاشته بودم ر و رد کردم حالا دیگه غول زورگوی درونم بالا سرم نیست و بدون نگهبان و مواظب و خودکار بدون زور من بهتر کارمو انجام میدم....حالت خوبه اخرای کارا برا اینه که من خودکارم بابا نیاز به امر ونهی ندارم.... برا همین میگم اگه تو خونه تنها زندگی کنم خیلی بهتر زندگی میکنم....  می خوای بگی حالته خوبت الان الکی و بخاطر اون چیزی که فکر میکنی بخاطر این حرفه از خوشحالیت کم میشه... می ترسی انگیزتو از نوشنای بعدیت از دست بدی....چیزی که واقعا ارزوته انجام بدی می ترسی نکنه یک فکر به ظاهر منطقی بیاد و تو رو از انجام اون کار باز بداره...... یا ایدز بیاد تو رو از اون چیزی که واقعا ارزوشو داری و میدونی الان بهش نمی رسی نکنه مساله ای فکر خودتی (که از همه نامردتر و خشم اورتره ) بیاد جلوتو بگیره.... پس اصلا فکرنمی کنی تا این تلخی ها رو اصلا تصور نکنی.......... بشدت جلوی خودت رو برا فکر کردن میگیری.... نکنه ایدز بگیرم و اون موقع حالا کسی بدونه دارم یا ندارم مهم نیست بلکه اون که وجدانم و خودم جلومو میگیره و نمی ذاره این کار و بکنم و اضطراب شدیدی بهم وارد میشه... مثلا وقتی که احساس می کنم از دست تو دهن کردن احتمال دراه ایدز گرفته باشم شاید ناخوداگاهم میگه وای تا چند وقت حداقل که جوابه ایدز بیاد حتما به خودت اجازه نمی دی که سکس کنی.... حالا موقعهای دیگه اقلا ارزوشو داری و به خودت میگه اگه خیلی زد بالا میری فوقش میکنی وبا تصور این فکر میتونی اندکی از آلامتو اروم کنی چون بهش وعده دور نمیدی که مثله بچه هاست و قاطی میکنه.... یعنی من میمیرم و این رو اخر که همه مثل جواد چشیدن ودارنم دلشون به حالم میسوزه مزشو نمی چشم. ... هر چی بیشتر بری چیزه جدید داره... نیاز.... قرائتی یعنی این فکر از کار بازش نمیداره و وجدانش یک بار داره در معرضه مردمه این اذیتش نمی کنه که همه اینکارامو برا مردمه... و بهتر از این هم میتونستم باشم و باید زنگیمو روششو عوض کنم....

/ 2 نظر / 11 بازدید
رضا

سلام دوست گرامی من کاری را شروع کردم و می خواهم بدونم در ميان ما اين مسئله که برای آنچه نياز داريم مايه بگذاريم هست يا نه لطفا راهنمايی کنيد.

جمعی از شاگردان (پیمان فتاحی) استاد فتاح

«چندیست شاهد آنیم که عده ای منافق متحجر و توهم زده با تیرهای زهرآگین جعل، شایعه، دروغ، تهمت و افترا - که شیوه مرسوم شب پرستان است- حملاتی ناجوانمردانه را به استاد فتاح ، معلم بزرگ و بنیانگذار تفکر متعالی، آغاز کرده اند. گرچه این داستان تلخ و مکرر تاریخ است که بزرگان را در سرزمین خود بزرگ نمی دارند اما ما برحسب دینی که به خاطر نجات زندگی روحیمان به جناب آقای پیمان فتاحی(استاد فتاح) داریم بر خود واجب می دانیم با معرفی تعالیم ایشان، گوشه ای از حقیقت قربانی شده توسط غرض ورزان منافق را آشکارتر سازیم.» تو هم راهی باش تا حقیقت را به گوش دل و جان انسان های دیگر برسانی تا آنها در دام دروغگویان اسیر نشوند. حتما این وبلاگ را بخوان تا از حقیقت آگاه شوی.