استراتژی آرامشبخش و تقریبا جدید : بعد نیست حتی فکری که در ذهنت شاید مثله بعضی از اونها که بسیار گفتنش از طرفی درداور و از طرفی سخت بود باشه... میشه گفت... ( من فکر میکردم سر وسر دکتر با اعضای انجمن بیشتر ازاینها باشه ولی انگار با من رو هم گهگاهی در خودشون داخل میکنن... یعنی من میخوام هر جایی مثله اداره ای عضو بشم باید اینهمه بالا و پایین استفراغ روانی کنم تا اخت شم .. تازه یک گاوی که در اخرین مرحله من برای مانع شدن او که التماسه باز نمیشه جلوشو گرفت از این گاوا ریشویی که فقط باید جلوشون گریه کرد زیادن .. اون لات که برای دیدن دوبارش فقط باید اضطرابه شدیدی تحمل کرد می اید و تمام تفکراته من برای در اداره بودنی با کمترین اضطرابو داغون میکنه... از همه بدتر ناامیدی ای که بعد ازآن حاصل میشود که یک لذت از من گرفته شد و دفعه های بعد دیگر نمی توانم از استفراغ روانی لذت ببرم.... یک وقت نگی ها یک چیزی لذت داره ...سریع ازت گرفته میشه... این یک مساله درونی منه... از شخصیتهای دانشکده راه اهن که خیلی اشنا به مسائل هستند ... از توان نه نگفتن در مقابل خواسته های دیگران چون بعضی موقعها ادمه خوبی میشوم... میخواستم هر کسی یه کمی در مقابل حرفی که منطقی هست عدول میکنه ...بزنمش... میگم اخه چرا اون باید لذتی که من اگر در جایگاه او بودم  (حسن خیلی در مقابل من پست می نمایاند. ) خیلی برام سخت بود بواسطه رد شدن از روی جنازه دیگری این لذت را ببرم و خودخواهانه این مساله را میدیدم... میگم چرا در همون شرایط این از من برتره و تواناتر و میتونه لذت ببره و بدون کمترین اثر وارده از اضطراب این مانع رو بگذرونه.... از اینکه نکنه شیرین در این لحظات حرفمو بخونه ناراحت و مضطربم... چون میخوام خوب شم بعد یکدفعه برم پهلوشون... .. دعوا برا اونه که نگرانم امنیتم در اتاقم از بین بره... وای نکنه کریم باز شروع کنه به سر و صدا ... من چی کار کنم ... اگه نگم چه اضطرابی به من وارد میشه... همین منیر خانم صحبها... چقدر سر و صدا میکنم... حالا اگر شما نگید که دارم خیلی زرنگانه خشممو سرکوب میکنم چوناطمینان دارم انها تو ذهنشون منو نمیبینن که دارن ازارم میدم و شخصیت منیر خانمن رو میبینم که منو دوست داره و میشه تحمل کرد.. ترس از اینکه شرایط سرو صدایی طوری بشه که من نتونم تو اتاقم لذت ببرم.... و دفعه اول نگم بگم حل میشه... کریم دعوا کردم لابد تو ذهنش ترسیده و از من همیشه یک خوفی تو دل داشته باشه.. .. ترس از همسایه بد و نفهم همانطور که قبلا خیلی احساس انتظار آزار دیدن از محسن و مهدی و مخصوصا خانواده میرزایی داشتم... .. با دیدن خبر استفاده مجدد وسایل در اتاق عمل لرزه بر اندامم افتاد... اصلا نباید امید و هیجان کمی داشته باشم تا اون خانم سیدی علاقه من تو دلش بیفته..... امیدها پر.. تمام نیروها برای حل این معزل... اصلا من میتونم به کاره دیگه ای دل بدم... فرار میکنم که این فکر تو ذهنم نیامده... چ.ن میترسم خودم رو زور کنم به دکتر باید برم.. میترسم به دکتر برم.... الان که مینویسم خیال میکنم یه خورده از غمش کاسته شده تموم هم شده در حالیکه نشده... پس برای بعدت درس عبرت..که اگر خشمهاتو در جاهای دیگر خالی کنه تاثیر داره.. دلیل منطقی و اقناع کننده ای برا خودم پیدا کردم برای اینکه وجدانم سخت نگیره و دلم نسوزه که چرا خشم و شهوتت رو خالی یا مهار نکردی.. چون الان بیضم تیر خفیف کشد تنم لرزید.. بعد اگه جراتمندانه قبول کنم که خوب شدم دلیلش رو بخاطر اقداماتی که از جانب خودم رخ داده میدونم... فکر نکردن به اون رو شاید به این دلیل بتونم بپذیرم که الان یه عده مشکله منو میدونن و انگار خیالم راحت میشه.... .. بیضم قلیج ویلیج رفت ناراحت نشم.... دستم تو دهنم رفت یه نارنجک حاوی مواد هورمونی اضطراب در من ترشح نشه.... .. یعنی همه این مسئله مرا ندارن.. بابا من خیلی ها رو دیدم که همین ریزبینیهای مرا و (دلیل پیدا کردم برای رهایی از اتاق عمل که مرا گرفته بود.. دلیل خنکم کرد.. مظلوم و قربانی میشم... میگن اه از اتاق عمل گرفته.. دیگران مسئولند.. دلشون برام میسوزه.... ولی یادم نبود که معلوم نمیشه من از کجا گرفتم..).. همه از ایدز می ترسند... من یه کمی دقیق ترم...من آزار میده فکرش.. ولی یک دستاورد دراه.. شاید برم دکتر ضایعم کنه بگه باید ۳۰۰ هزار تومن وثیقه بذاری مثله بقیه من هم از گفتن این جمله عاجز خواهم بود.. همین جور هاج و واج بمونم... ترس از اینکه دیگران کاری بکنن که اصلا تابلوهه در مورد من نباید انجام بشه و من هم اصلا دوست ندارم در مورد جایی که حقم خورده شده اظهار نظر    ( برام یه خورده طبیعی تر جلوه کرد که درمان بشم .. آخه میگفم حالا سکس هم کردم به درمان چه ربطی داره ... اراده کنم فکر کنم میاد سراغم .. اصلا باورم نمیشه یه حالتی هست میخوای به چیزی فکر نکنی بعد همش تو فکرته در مورداینکه الان دستمو بزنم به این دستشویی مسجد نور که آب نریختم و با اون صورتمو بشورم اتفاقی نمیافته..یعنی اینقدر مسائل برتر جلوه دهنده من زیاده و اینقدر خوشحالم که میتونم بدون انفجار هیچ نارنجکی اونو رد کنم)   کنم.. ترجیح میدم تا اونجا که میشه اعتراضو به آخرین مرحله انتقال بدم.. شاید کار درستیه.. چون بعدش اعتراض میکنن... میگن بابا یه دقه صبر کن..... بابا این قدر خودتو تهییج نکن که میخوای بری پهلو دکتر... اگه نرم داغون میشم.. چون احساس میکنم فرصته طلایی ازدست دادم... بار مبارزه با میثم خیلی انرژی باید مصرف کنم... چه کار خوبی کردی خونه دایی عباس تحویلش نگرفتی... ازاینکه بیادتو انجمن زیادناراحت نیستم...حالشو که قرار بود من بگیرم اونا میگیرن.... بهترین روش برای درک خدا مرگه.. همیشه میگفتم آخه این خدا چیه.. نمیشه اصلا درکش کرد.. به شیرین میتونم درباره دعوا بگم... خیلی وضعم خرابه ها ... همش فکر مزاح دارم.. یاسر چقدر از من جلوتره..... این همه رفته بود بی زهرا ... لابد جنازه هرو هم دیده... با این استدلال میتونم خودم اروم کنم که نه اوندرست مرگ اگاهی نکرده.... خودم یه نگرانیهایی درام با توجه به اینکه دیگردان هم همین نگرانیها رو دارن هب اونها ظن پیدا میکنم... یا لذت هایی که امکان داره من ببرم .. مطمئنم که اونها هم همون لذتها رو میبرن.. میشه بیخیال شد و اون تلخی نمی دونم ارامش بخش رفتن جمعه ها به بی زهرا رو تجربه نکرد...  ولی تو دینمون داریم که مومن انگار همینجوریه.. زندگی دنیا کاملا مشغولش نمیکنه.. انگار دین هم همینه گفته در مورد لهو و لعب...دلیل برای گفتن به مردم در صورت توبیخ کردن من نداشته باشم تو ذهنم اصلا انگار با یه ظلمت بی انتها روبرو شدم.... نگن اومدی دختره مردمو عاشق کردی بعد ولش کردی رفته... نیگاه کن اگه در یک مو قعیتی دیگه با اون مواجه میشدم همون یه کمی اظهار عشقه اون هم برام کافی بود تا خودم اون احساسات بوجود اومده رو بعنوان لذت عاشق شدن یه دختر با مطلوبیت ۱۰۰ بپذیرم.. ولی تو دفعه های اول سخت گیر تر هستم... یعنی تماما نیمه خالی لیوان رو میبینم... ... بابا تازه فهمیدم همه با هم فرق دارند و با فرق فکر می کنند و حرف می زنن سریع من نباید فکر کنم اونا هم همون فکری رو میکنن که من کردم... .. برای رهایی از فکر کردن به ترسهای عمیق درونی میخواستم بپرم روی زن و این آتش رو خاموش کنم... ترسه بزرگم اینه که نکنه ..(در مورد موتورسیکلت و شرایط روانی آن با سجاد صحبت کردم زیاد هم غیرمنطقی نبود والکی کمی پیش خودم گفتم نکنه اونا پیش خودشون بگن چرا چرت و پرت میگه )...

/ 0 نظر / 3 بازدید